دانشنامه امام هادی علیه السلام - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٢ - آگاهی از پنهان درون خاک
آگاهی از پنهان درون خاک
ابنحمزه از منتصر [١] فرزند متوکل نقل میکند که گفت:
پدر من در
بستان، سبزی ریحان بسیاری کاشته بود، چون همه سبزیها برآمدند و سرسبز
شدند، به فراشان دستور داد تا برایش بر سکویی که در وسط بستان بود فرشی
بگسترند، من بالای سر او ایستاده بودم، سر برداشت و به من گفت: ای رافضی!
از این مولای سیاه پوست خود که میپندارد غیب میداند بپرس که چرا این قسمت
از سبزیهای بستانم از ریشه زرد است؟ من گفتم: ای امیر! او غیب نمیداند.
فردای آن روز نزد امام هادی علیهالسلام رفتم، و جریان را به او گفتم:
فرمود: فرزندم! تو خود برو، و آن قسمت زمین را بکن که در زیر آن جمجمه
پوسیدهای است، و زردی سبزی از بخار و بوی بد آن است. من آن را انجام دادم،
و دیدم به همانگونه است که امام علیهالسلام فرمود. سپس به من فرمود:
فرزندم! این خبر را جز به کسی که همانند آن را برای تو بگوید اظهار مکن.
و
نیز از عبدالله بن طاهر نقل میکند که گفت: برای کاری که متوکل خواسته بود
به سامرا رفتم، و مدتی در آنجا ماندم، سپس خداحافظی کردم، و خواستم که به
بغداد بروم، به امام هادی علیهالسلام نوشتم و از او برای رفتن اجازه
خواستم و خداحافظی کردم. در پاسخم نوشت: بعد از سه روز به تو محتاج
میشوند، و دو حادثه رخ میدهد. من رفتم، و آن را به فال نیک گرفتم، به
شکار رفته بودم، و آنچه را امام علیهالسلام اشاره فرموده بود فراموش کرده
بودم، به روستای مطیره برگشتم، و در دیار خود با آشنایان خود نشسته بودم که
ناگاه هشت اسب سوار آمدند و گفتند: امیر منتصر تو را میخواهد [زود بیا].
گفتم: چه خبر؟ گفتند: متوکل کشته شد، و منتصر به تخت نشست، و احمد بن محمد
بن خصیب را وزیر خود کرد، و من همان لحظه برخاستم و به سامرا برگشتم.
حسین
بن عبدالوهاب از حمار خراسانی، و او از حسن بن اسماعیل، بزرگ اهل نهرین
نقل میکند که گفت: من و یکی از هم روستائیانم چیزی را برای امام هادی
علیهالسلام بردیم، یکی از هم روستائیان نیز نامهای و چیزی داد تا به حضرت
علیهالسلام برسانیم، و گفت: سلام مرا به او برسانید، و بپرسید که آیا
خوردن تخم فلان پرنده جنگلی جایز است یا نه؟ چون به خدمت حضرت علیهالسلام
رسیدیم آنچه با خود داشتیم به کنیزی دادیم، و فرستاده خلیفه آمد، و حضرت
علیهالسلام برخاست تا سوار شود، ما نیز از خدمت او بیرون آمدیم و چیزی
نپرسیدیم، چون در راه قرار گرفتیم به ما رسید و با زبان نبطی به رفیقم
فرمود: از من نیز سلام به او برسان و بگو: تخم فلان پرنده جنگلی را نخورد
که از حرام گوشتان است.
روی ابنحمزة:
عن المنتصر بن المتوکل قال:
زرع والدی الآس [٢] فی بستان و أکثر منه، فلما استوی الآس کله و حسن، أمر
الفراشین أن یفرشوا له علی دکان فی وسط البستان و أنا قائم علی رأسه، فرفع
رأسه الی و قال: یا رافضی! سل ربک الأسود عن هذا الأصل الأصفر ماله من بین
ما بقی من هذا البستان قد اصفرنی، فانک تزعم أنه یعلم الغیب؟ فقلت: یا
أمیرالمؤمنین! انه لیس یعلم الغیب. فأصبحت [وغدوت] الی أبیالحسن
علیهالسلام من الغد و أخبرته بالأمر، فقال: یا بنی! امض أنت، و احفر الأصل
الأصفر، فان تحته جمجمة نخرة، و اصفراره لبخارها و نتنها. قال: ففعلت ذلک
فوجدته کما قال علیهالسلام، ثم قال لی: یا بنی! لا تخبرن أحدا بهذا الأمر
الا لمن یحدثک بمثله [٣] .
و روی أیضا: عن عبدالله بن طاهر، قال: خرجت
الی سر من رأی لأمر من الأمور أحضرنی المتوکل، فأقمت مدة ثم ودعت و عزمت
علی الانحدار الی بغداد، فکتبت الی أبیالحسن علیهالسلام أستأذنه فی ذلک و
أودعه، فکتب لی: فانک بعد ثلاث یحتاج الیک، و یحدث أمران.
فانحدرت و
استحسنته، فخرجت الی الصید و نسیت ما أشار الی أبوالحسن علیهالسلام، فعدلت
الی المطیرة [٤] و قد صرت الی مصری، و أنا جالس مع خاصتی (اذ ثمانیة
فوارس) یقولون: أجب أمیرالمؤمنین المنتصر، فقلت: ما الخبر؟ فقالوا: قتل
المتوکل، و جلس المنتصر، و استوزر أحمد بن محمد بن الخصیب، فقمت من فوری
راجعا [٥] .
روی حسین بن عبدالوهاب:
عن حمار الخراسانی، عن الحسن
بن اسماعیل، شیخ من أهل النهرین، قال: خرجت أنا و رجل من أهل قریتی الی
أبیالحسن علیهالسلام بشیء کان معنا، و کان بعض أهل القریة قد حملنا
رسالة و دفع الینا ما أوصلناه، و قال: تقرؤنه منی السلام، و تسألونه عن بیض
الطائر الفلانی من طیور الآجام، هل یجوز أکلها، أم لا؟ فسلمنا ما کان معنا
الی جاریة، و أتاه رسول السلطان فنهض لیرکب، و خرجنا من عنده و لم نسأله
عن شیء، فلما صرنا فی الشارع لحقنا علیهالسلام و قال لرفیقی بالنبطیة:
اقرأه منی السلام، و قل له: بیض الطائر الفلانی لا یأکله، فانه من المسوخ
[٦] .
پی نوشت ها:
(١) منتصر بالله یازدهمین خلیفه عباسی، مردی عدالت پیشه و پاکیزه سیرت بود، و با مردم به عدل و انصاف رفتار میکرد، نسبت به اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله عطوف و مهربان بود، ابواب احسان به روی ایشان بگشود، و برای علویین و علویات اموالی به مدینه فرستاد، فدک را به اولاد امام حسن علیهالسلام و امام حسین علیهالسلام بازگردانید، و کسی را از زیارت قبر امام حسین علیهالسلام منع نکرد، اوقاف آل ابوطالب را آزاد کرد، و در حکومت او کسی متعرض شیعیان نمیشد، مدت خلافت او شش ماه بود. [اقتباس از معارف و معاریف ٩ / ٦٢٩].
[٢] جنس نبات من فصیلة الاکبیات، ورقها دائم الخضرة، و یسمی أیضا «الریحان»، المصدر.
[٣] الثاقب فی المناقب: ٥٣٨ ح ١، مدینة المعاجز ٧: ٤٩٤ ح ٦٦، الامام الهادی علیهالسلام من المهد الی اللحد: ٦٢.
[٤] قریة من نواحی سامراء. معجم البلدان ٥: ١٥١، مطیرة.
[٥] الثاقب فی المناقب: ٥٣٩ ح ٤، مدینة المعاجز ٧: ٤٩٥ ح ٦٨.
[٦] عیون المعجزات: ٢٣٠، بحارالأنوار ٥٠: ١٨٥ ذ ح ٦٣، مدینة المعاجز ٧: ٤٥٩ ح ٤٤.
منبع: فرهنگ جامع سخنان امام هادی؛ تهیه و تدوین گروه حدیث پژوهشکده باقر العلوم؛ مترجم علی مؤیدی؛ نشر معروف چاپ اول دی ١٣٨٤.