شناخت نامه شيخ ابوالفتوح رازي - زمانی نژاد، علی اکبر - الصفحة ٢١٦
موقعى بوده است كه كار از كار گذشته بوده و تدارك فائت ديگر امكان نداشته است.
نعش آن گوهر گرانبها و علامه فاضل بى همتا همچنان تا اواسط روز در ميان سه زن (خانم و دختر آن مرحوم و خانم دكتر غنى) در خانه بر جا بود تا به دستور جناب آقاى على اصغر حكمت و به همت دوستان معدود ايشان، كه به تدريج گرد آمدند، به مدرسه سپهسالار جديد حمل شد و پس از شست وشوى و اجراى آداب مذهبى، روز بعد مقارن ساعت يازده صبح در مزار شيخ ابوالفتوح رازى در زاويه حضرت عبدالعظيم در رى به خاك سپرده شد.
به اين ترتيب به چشم خود ديديم كه مرحوم قزوينى، كه به شوق تكميل معلومات و خدمات، به احياى تاريخ و ادبيات اين مملكت درست نيمى از عمر خود را در غربت به سر برده بود، بعد از آنكه به وطن خويش بازگرديد، باز در كمال غربت و بى كسى مرد و در آن دقايق آخرى هيچ كس نبود كه با حضور و بيانات خود درك عذاب مرگ را بر آن مرد حساس لطيف طبع زودرنج تخفيفى دهد و تسلى بخش خاطر پدر پير و شوهر مهربانى شود كه تا آخرين آنات حيات، هيچ انديشه و اضطرابى جز آينده نامعلوم دختر يگانه و زوجه غريبه خود نداشت.
مرحوم قزوينى كه پرورده احكام قرآنى و اخبار و احاديث حكيمانه حضرت رسول و ائمه معصومين عليهم السلام و مستغرق در آراء و افكار خيام و مولوى و حافظ و ارسطو و افلاطون و آناتول فرانس و مترلينگ بود، به هيچ وجه از مرگ وحشت نداشت؛ بلكه مانند هر عاقل بلندى نظرى آن را امرى محتوم و در حكم سر منزلى مى دانست كه خواه ناخواه امير و فقير و عارف و عامى بايد در آن بار بيندازد و دماغ پرنخوت و طبع آلوده به اغراض و هوا و هوس خود را در آنجا پاك كرده، همه على السويه تسليم خاك شوند.
سال گذشته اندكى قبل از همين مواقع، كه حالت حبس البول و تورم مثانه در ايشان