ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٨٣ - حديث نياز
همه گناه بنىآدم را يكباره مىسوخت، حجابهاى ميان ما و تو را از بين مىبرد، دعاى مضطران به اجابت مىنشست و درد فراق دلهاى ما را چارهاى مىكرد.
اما اى بخشاينده مهربان!
تو همان بخشايشگر مهربانى كه خود گفتهاى! اسماء و صفاتى كه خود آموختيمان، حجت را بر توبه ما و رحمت تو تمام مىكند. كى «الرحمن» و «الرحيم»، «الله» را رها مىكند؟! ... ياس، با اينهمه مانع و آيههاى رحمت و غفرانيت در برابر خويش، دلها را به نفع اميد، رها مىكند. دريافتهايم كه راز رضا و خشنوديت نهفته در چيست كه البته عرض حاجات به نزد بزرگان، بدون عرضه بر شفيعان و آبرومندان آن درگاه، ميسر نيست.
اى مهربانترين مهربانان!
ديدى كه در تنگى لحظههامان، راه فرج را هم خود تو، اشاره مىكنى، پس اينك به طاعت فرمانت:
... اللهم صل على محمد و آل محمد، اولىالامر الذين فرضت علينا طاعتهم و عرفتنا بذلك منزلتهم ...
درود فرستبر محمد و آل محمد، آن چهارده رشته پيوند، مبشران وصال و محبت، چهارده آيت از شفقت، برگزيدگان خدا به عشق هدايت و رحمت!
گفته بودى كه به طاعت و اطاعت مستقيمشان، به اعزاز و اكرامشان نيز نزد او وقوف يابيم. اراده فرموده بودى كه ما هم به عزت ايشان، نزد تو عزيز باشيم، اما نفهميديم ...
يا محمد يا على! ... يا محمد يا على!
و مگر خدايا، تو بر پيغمبر خويش نفرموده بودى كه:
اللهم انك قلت و لو انهم اذ ظلموا انفسهم جاؤك فاستغفروا الله و استغفر لهم الرسول لوجدوا الله توابا رحيماخدايا! و مگر نه اينست كه آنگاه كه رسول رحمت نيز به نيت دعا، به نام عظيمى قسمت داد، فرمود: «الهى! بحق على!» پس ببين كه كنون پر گشودهايم با دو بال قدير پرواز به سويت، با دو پرچم صلح جاودان با تو، و دو نشان شرف و سرفرازى در دو سرا. ببين كه چگونه به تقديم نبوت، دل به تسليم ولايتسپردهايم.
پس شما يا محمد يا على!
اى خدايان عصمت و عارفان محض توحيد و وحدانيت!
اى راهتان، يگانه صراط مستقيم تا احد!
اى انوار هدايت و پرتوافشانان نور حق، به شبهاى ظلمت!
و اى استادگان بر تارك قدسى عرش، به نواى رحمت و محبت!
ما غرق گناهيم و تا رضاى خدا ما را، تنها يك امكان هست. محبت او بر شما بيش از همگان است، به در آستانش كه رفتيم، به حكم «عرفتنا بذلك منزلتهم» باز اشاره به كوى شما و تنها صراط مستقيم شما نمود.
آيا ما را اجازت توسل به «وجيهون عندالله» هنوز ميسر است؟
بىشفاعتشما، ما را بر آن آستان، راه نيست. بحق «عرفتبذلك منزلتهم» و بحق اشد حب اولى الامران بر انفاس بشر- بيش از خود آنان-؛
اكفيانى، فانكما كافيان!
و انصرانى فانكما ناصران! ...
كاش پيش از اين دانسته بوديم!
كاش پيش از اين، دريافته بوديم!
و تو «يا مولانا، يا صاحبالزمان!» از چه ما را به خويش واگذاشتهاى؟ چه ديدى كه چنين از ما پيوند محبتبريدهاى؟ از چه چنين محروم از رخصت ديدار توايم؟
اى منتهاى مسير رضا، رحمت و مغفرت تا خدا!
كمال شفاعت، تويى كه رضايتشفيعان نيز كنون در رضاى توست. بين ما و اجابت «اهل كساء» تا خدا، تنها يك حجاب مانع است ... «رضاى تو»!
يا مجيب المضطر! بحق «خودت»، اجب المضطر!
كه فرج تو، شفاى جاودان همه دردها و دلتنگيهاست؛ و فراق از سر نارضايى تو، علت تمام سختيها و معصيتها!
اى مهربانترين مهربانان!
ز ما بگذر و بازگو بحق محمد و خاندان پاك محمد!
... الغوث، الغوث، الغوث!
ادركنى، ادركنى، ادركنى!
الساعة، الساعة، الساعة!
العجل، العجل، العجل!
يا ارحمالراحمين، بحق محمد و آله الطاهرين.