ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٩٢ - فهرست مطالب يك ساله موعود (شماره هاى ١٠ تا ١٧)
ادامه از صفحه ٦١
- بله آقا.
- جلوتر بيا تا زخمت را ببينم.
اسماعيل در دل با خودش گفت: اينها كه اهل باديه هستند از نجاست پرهيزى ندارند. من هم تازه غسل كردهام و لباسهايم هنوز خيس است. اگر دستشان را به لباس من نمىزدند بهتر بود.
هنوز اسماعيل با همين فكر كلنجار مىرفت كه مرد روى زين اسب خم شد و دست اسماعيل را گرفت و به طرف خودش كشيد و دستش را روى زخم گذاشت و فشار داد. اسماعيل از درد لبش را به دندان گرفت ولى حرفى نزد. مرد دستش را برداشت و روى زين نشست. پيرمرد رو به اسماعيل لبخندى زد و گفت:
- رستگار شدى اسماعيل.
اسماعيل آهسته گفت: شما رستگاريد.
و از دلش گذشت: تو اسم مرا از كجا مىدانى؟
پيرمرد نگاهى به مرد خوشسيما و نگاهى به اسماعيل انداخت و گفت: رستگار و خلاص شدى. اين آقا «امام زمان» است. با شنيدن كلام پيرمرد، رعشهاى سراپاى وجود اسماعيل را لرزاند. حس كرد صورتش گر گرفت. قدمى به جلو گذاشت.
پا و ركاب حضرت را محكم گرفت و بوسيد. هر چهار سوار اسبهايشان را به راه انداختند. اسماعيل با همه قدرت به دنبال آنها دويد. حضرت فرمود: برگرد.
اسماعيل فرياد زد: من هرگز از شما جدا نمىشوم.
باز حضرت فرمود: برگرد. مصلحت تو در برگشتن است.
اسماعيل ناليد: من هرگز از شما جدا نمىشوم.
پيرمرد صدايش را بلند كرد و گفت: اسماعيل شرم نمىكنى، امام زمانت دو بار به تو فرمودند برگرد و تو اطاعت نكردى؟
زانوهايش سستشد. ايستاد. آنها چند قدم ديگر هم دور شدند. اسماعيل از ته دل فرياد زد: آقا ...
حضرت دهانه اسبشان را گرفتند و ايستادند. قلب اسماعيل از شدت هيجان در حال ايستادن بود. اينكه پيش رويش ايستاده بود و با شنيدن فرياد و گريه او برگشته و به او نگاه مىكرد «امام زمان» بود.
اسماعيل ناباورانه چشم در چشمان مهربان حضرت دوخت و اشك تمام صورتش را پر كرد. حضرت فرمود:
- وقتى به بغداد رسيدى «مستنصر، خليفه عباسى تو را مىطلبد و به تو عطايى مىدهد، از او قبول نكن. به فرزندم رضى بگو كه نامهاى به «على بن عوض» درباره تو بنويسد و من به او سفارش مىكنم كه هر چه بخواهى به تو بدهد.» اسماعيل پلك زد تا قطرههاى اشك از چشمانش فرو چكد و بتواند امام زمان را يك بار ديگر ببيند. سخنان حضرت را شنيد. حضرت رو برگرداند و با همراهانش به راه افتاد و لحظهاى نگذشت كه از نظر اسماعيل دور شدند و در ساحل دجله جز اسماعيل، نسيم، نيزار، آب و آسمان چيز ديگرى نبود. هيچكس در آن نزديكى نبود. اسماعيل كنار ساحل به زانو فرود آمد و با همه وجودش فرياد زد و به صداى بلند گريه كرد. شدت فراق و اندوه بر قلبش به حدى چنگ زده بود كه حس مىكرد هر لحظه از كار مىافتد. به سجده بر خاك ساحل افتاد. شانههايش از شدت گريه تكان مىخورد. بلند مىشد سر به آسمان بلند مىكرد و با همه وجودش فرياد مىزد و دوباره از شدت گريه به سجده بر خاك مىافتاد. خودش و دردش را از ياد برده بود. اصلا يادش رفته بود تمام ديشب در سرداب مبارك از حضرت چه خواسته بود و حال حضرت چطور او را شفا داده بود. اصلا جسم خاكىاش را از ياد برده بود ... احساسى داشت كه گريه هم در تسكين آن چارهساز نبود. آفتاب كاملا روى دجله پهن شده بود. نفهميد چه مدت اشك ريخته و در آن خلوت خارج شهر و كنار دجله فرياد زده. مثل كسى كه از خوابى شيرين بيدارش كرده باشند، ناباورانه از جا بلند شد. اما خواب نبود، بيدار بيدار بود. به طرف سامرا به راه افتاد. از آن همه درد و رنج در راه رفتن اثرى نبود. اما هنوز متوجه درد و پايش نشده بود.
به شهر كه نزديك شد، عدهاى از باغداران و كشاورزان خارج شهر او را ديدند كه پريشان و آشفتهمو با چشمانى اشكآلود آهسته و سر به زير پيش مىآيد. به طرفش دويدند.