ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٨ - طاووس باغ
طاووس باغ
مريم ضمانتىيار
قسمت اول
از شدت درد، لبهايش را به دندان گرفت و بزحمت قدم ديگرى برداشت. در آن صبح زود، كمتر رهگذرى از كوچه مىگذشت و «محله سيفيه»، هنوز در خنكاى صبح بهارى در خواب بود.
به ديوار گلين خانهاى تكيه داد و ايستاد تا نفسى تازه كند. پيرمردى از انتهاى كوچه به سويش مىآمد. با ديدن او شادمان شد و وقتى نزديكش رسيد، سلام كرد و گفت: پدر جان مسافرم و به كوچه پس كوچههاى حله آشنا نيستم. خانه «سيد بن طاووس» را مىخواهم. او را مىشناسى؟
پيرمرد با خوشرويى جواب سلام جوان را داد و گفت: كيست كه در حله «سيد بن طاووس» را نشناسد؟ اين كوچه را كه تا انتها بروى در كوچه سمت چپت اولين خانه، خانه اوست
جوان تشكر كرد و به راه افتاد. طبق نشانى پيرمرد خانه را يافت و در كوچك و چوبى آن را به آهستگى زد و با خودش گفت: مردى چون «سيد بن طاووس» نبايد الآن در خواب باشد.
سيد هنوز در خانه بر سر سجاده به ذكر و دعاى بعد از نماز صبح مشغول بود كه صداى در را شنيد.
«فتح» خادم پيرش كه با كاسهاى شير و قرصى نان صبحانه سيد را به اتاق آورده بود گفت:
- اين وقت صبح كه مىتواند