ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١١ - چشمه آيات حسن
را بركشتى نمىنشانى؟
از نشيب درهها به كوهستان گريختن چه سود؟
از گريه به خنده پرداختن چرا؟
ما را كه دستى نمىنوازد، نگاهى نمىخواند، لبهايى نمىجنبد، چرا دست افشانيم؟ كه را نگهبان باشيم؟ چه را آرزومندى كنيم؟
اى آخرين اشك از چشمه فيض خدا! اولين بهانه ما براى بودن، تويى. آخرين يادگار ما براى بازماندگان، انتظار تو است.
كمترين هزينه مرگ، در لحظههاى غيبت آلود ما است. بيا و ببين كه ديگر بها و بهانهاى براى «بودن» و اميد را سرودن نداريم.
ظلمت ترديد را آفتاب تويى؛ سرهاى افسرده را باده ناب تويى؛ محرومان زمين را رحمتبىحساب تويى؛ خانه اميد را باب تويى؛ برآتش هر ناله دلسوخته، آب تويى!
اى شادى خاطر اندوه گزاران! مزار عاشقان تو از لاله پوشيده است و جز سواران دشت انتظار، كسى در خاك آنان بوسه نمىكارد. دل گرمسوز ما را به نسيم آشنايى درياب كه فردا سوختگانى دگردارى و امروز آتش فراق در جان ما گرفته است.
از آن گاه كه صحراى عشق، گرد خيمه تو پاس مىدهد، كوه و دره و هامون يكى شده است و همه در پى صحرا، به نوبت صف زدهاند.
اى اندك و بسيار من! بسى حرف و حديث هست، و گفتن نمىتوانم، نهفتن نيز.
|
دارم سخنى با تو و گفتن نتوانم |
وين درد نهانسوز، نهفتن نتوانم |
|
|
تو گرم سخن گفتن و ازجام نگاهت |
من مست چنانم كه شنفتن نتوانم |
|
|
دور از تو من سوخته در دامن شبها |
چون شمع سحر، يك مژه خفتن نتوانم[١] |