ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٧ - حديث عشق و انتظار
حديث عشق و انتظار
م. يگانه
مولايم ...
بىيادت پژمردهام، و بىعشقت مرده.
مزرع دلم تنها با حضور سبز تو زنده و باطراوت مىشود.
و كام جانم فقط از شيرينى وصل تو پرحلاوت مىگردد.
محبوبم!
اى همه وجودم! تو خود مگذار فراموشت كنم.
آن قدر عوامل غفلت و فراموشى زندگيم را پر كرده؛
آن قدر زمينه دلفريبى و گناه زياد است، و آن قدر به غير تو مشغولم كه «به ياد تو بودن» و دل به حضورت سپردن، براستى برايم جهادى بس مشكل گرديده است؛ جهادى بزرگ، بل «جهاد اكبر».
مولايم!
شيطان درون، ابليس برون، هوى و هوس، خط بازيها، جناحبنديها، محبت دنياى غدار و توجه به اغيار، همه و همه كمند انداخته و دلم را از حريم يادت بيرون مىكشند.
جد بزرگوارت، امير مؤمنان على، عليهالسلام، فرمود:
زمين، آكنده از دام شياطين و توطئهها و كمينهاى آنهاست [كه در هر قدم و هر نفس رهپويان كوى ولايت را در دام و كام خود فرو مىكشد] و هيچ كس را از آنها رهايى نباشد، مگر آنكه به حبل ولايت ما درآويزد، و دامان عنايت ما گيرد. ١
اى پدر ٢ راستين و حقيقىام! تو خود مرا و دستم را رها مكن كه شيطان در كمين است و مترصد آن كه دستم از دامانت جدا گردد تا مرا از تو بربايد، و راه تباهى و سياهى به رويم گشايد.
و من در اين ميان، بسان غريقى، دست نياز به سويت دراز كردهام.
مولايم!
اى آب حيات، اى كشتى نجات؛ اى فتادگان را دستگير، دستم بگير و از اين گرداب گناه، فراموشى، غفلت و دام شياطين و ابليس لعين برون آر.
به خدا لحظههايى از زندگيم كه بىيادت مىگذرد، جز خسارت نيست و آن دم كه از تو غافل مىگردم، برايم جز اسارت نيست.
پس دلبرم!
جلوهاى كن و دلم ببر تا جاى ديگر نرود. اين مرغ وحشى را به تير غمزهاى از مژگان سياهتبزن تا از بام يادت نپرد و به دام غير، گرفتار نگردد.
تو را به آنان كه در عشقت فانى و ذوب گشتهاند، سوگند! عنايتى كن، و هدايتى! و اشارتى! كه زندگى بىتو سر نكنم، و روزگار بىياد تو گلعذار بسر نبرم.
اى ولى كردگار!
اى مظهر «پروردگار»!
تو را سوگند به حضرت دادار، از اين يك اشارت دريغ مدار!