ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٦ - ٧ تنبيه
و در مقابل اعتراض او، وى را سيلى زده بود و اكنون داشتند مشاجره مىكردند. بعد از معلوم شدن صحت مطلب، حضرت به فروشنده گفت: سيلى را قصاص كن. گفت: بخشيدم. فرمود: خود دانى ولى خود چند سيلى به صورت ضارب نواخت و فرمود: اين هم حق حاكم.[١]
آرى اين است آن عدالتى كه مردى چون على، عليهالسلام، جان شريفش را بر سر آن نهاد و گرنه صرف عدالت اخلاقى و شخصى اگر امكان داشته باشد! آنگونه نيست كه كسى را لايق شهادت براى عدالت كند. اين پيراهنى است كه به غير او برازنده نيست.
پىنوشتها:
[١]. ر. ك: نهجالبلاغه، نامه ٥٣.
[٢]. ر. ك: همان، نامه ٣٨.
[٣]. كميل بن زياد، از اصحاب على، عليهالسلام، و شيعيان خاصان او بود، به جرم اعتقاد به تشيع به دستحجاج بن يوسف به شهادت رسيد (ابن ابى الحديد، همان، ج ١٧، ص ١٤٩).
[٤]. ر. ك: نهجالبلاغه، نامه ٦١.
[٥]. ر. ك: همان، كلمات قصار ٣٢١.
[٦]. ر. ك: همان، خطبه ١٣١.
[٧]. ر. ك: همان، نامه ٦٢.
[٨]. همان، خطبه ٢١٦ و نامه ٥.
[٩]. همان، خطبه ٢٣٢.
[١٠]. ر. ك: همان، كلمات قصار ٤٣٧.
[١١]. ر. ك: همان، خطبه ٣٤.
[١٢]. همان، نامه ٥٠.
[١٣]. ر. ك: همان، نامه ٥٣.
[١٤]. همان، نامه ٥.
[١٥]. همان، خطبه ١٢٦.
[١٦]. ر. ك: همان، نامه ٣، ٧٥، ٤٥ و كلمات قصار ٣٥٥.
[١٧]. همان، خطبه ٢١٦.
[١٨]. ر. ك: همان، نامه ٥٣.
[١٩]. مولانا، جلالالدين رومى، مثنوى، دفتر اول، ١٨٥٤.
[٢٠]. ر. ك: نهجالبلاغه، كلمات قصار ٧٣.
[٢١]. همان، كلمات قصار ٣٢٢.
[٢٢]. ر. ك: همان، نامه ٥٣ و ١٣.
[٢٣]. ر. ك: همان، نامه ٤٥.
[٢٤]. ر. ك: همان، نامه ٣٤ و خطبه ٦٨.
[٢٥]. همان، نامه ٦٣.
[٢٦]. ر. ك: مرد نامتناهى، ص ١١٣.
[٢٧]. ر. ك: نهجالبلاغه، نامه ٥٣.
[٢٨]. قاضى ابويوسف، كتاب الخراج، ص ١٢٨، نقل از: مديريت و فرماندهى در اسلام، ص ١٢٧.
[٢٩]. نامه ٢٠، ٣٣، ٤٠، ...
[٣٠]. شريح قاضى، از زمان خليفه دوم تا زمان عبدالملك بن مروان يعنى حدود شصتسال منصب قضاوت داشت، اميرالمؤمنين مىخواست او را از قضاوت عزل نمايد؛ اما با مخالفتشديد مردم مواجه گشت كه قاضى منصوب عمر را نبايد از كار بركنار كرد. حضرت نيز براى جلوگيرى از پراكندگى مردم وى را در همان شغل نگه داشت، روزى بر وى خشم گرفت و او را به قريهاى يهودى نشين در اطراف مدينه به نام «ببانقيا» تبعيد كرد ولى بار ديگر او را به كوفه بازگرداند. اين قاضى حدودا نود ساله، خانهاى به قيمت هشتاد دينار خريده بود كه در شرايط فقر عمومى مردم، براى اميرالمؤمنين قابل تحمل نبود كارگزارانش روحيه كاخ نشينى داشته باشند علاوه بر اينكه احتمال داشت از راه حرام، پول خريد آن را به دست آورده باشد.
[٣١]. ر. ك: نهجالبلاغه، نامه ٣.
[٣٢]. همان، كلمات قصار ٣٢٥.
[٣٣]. ر. ك: ابن ابى الحديد، ج ١٧، ص ٨٧.
[٣٤]. ر. ك: نهجالبلاغه، نامه ٦٧.
[٣٥]. همان، نامه ٥٣.
[٣٦]. ابن ابى الحديد، همان، ج ١٧، ص ٢٠٠.
[٣٧]. ر. ك: نهجالبلاغه، نامه ٥٣.
[٣٨]. ر. ك: همان، نامه ٢٥، ٢٦، ٥١.
[٣٩]. ر. ك: همان، نامه ١٩.
[٤٠]. ر. ك: همان، نامه ٥٣.
[٤١]. ر. ك: همان، نامه ٥٣.
[٤٢]. ر. ك: همان، نامه ٥٣.
[٤٣]. ر. ك: همان، نامه ٥٣.
[٤٤]. ر. ك: همان، نامه ٧٠.
[٤٥]. ر. ك: همان، نامه ٤٢.
[٤٦]. ر. ك: همان، نامه ٢.
[٤٧]. ر. ك: همان، خطبه ٢١٨.
[٤٨]. ر. ك: همان، نامه ٣٤ و ٣٥.
[٤٩]. ر. ك: همان، نامه ١٣.
[٥٠]. ر. ك: همان، نامه ٥٣.
[٥١]. ر. ك: همان، خطبه ١٩٢.
[٥٢]. ر. ك: الحرانى، الحسن بن على، تحفالعقول، ص ٨٤.
[٥٣]. ر. ك: نهجالبلاغه، خطبه ٤٤.
[٥٤]. اشعثبن قيس در زمان اميرالمؤمنين، نقش عبدالله بن ابى در زمان رسول خدا را بازى مىكرد و سركرده منافقان بود. ابن ابى الحديد، همان، ج ١، ص ٢٩٧.
[٥٥]. نامه ٥؛ همچنين ر. ك: ابن ابى الحديد، همان، ج ١٤، ص ٣٤.
[٥٦]. همان، نامه ٤١.
[٥٧]. ابن ابى الحديد، همان ج ١٥، ص ١٣٨؛ نهجالبلاغه، نامه ٤٣ و ٥٠.
[٥٨]. ر. ك: نهجالبلاغه، خطبه ٢٧، ٢٩، ٣٤.
[٥٩]. ر. ك: همان، خطبه ٩٠.
[٦٠]. ر. ك: مرد نامتناهى، ص ١٤٦.