ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٩ - طاووس باغ
باشد؟
سيد سجادهاش را جمع كرد و كاسه شير و نان را از دست او گرفت و گفت:
- برو فتح، هر كس كه هستخوب نيست منتظر بماند.
فتح رفت و در را باز كرد و با شتاب به اتاق برگشت و گفت: آقا مرد جوانى بيرون در ايستاده و با شما كار دارد، به نظر مىآمد بيمار باشد.
سيد با تعجب برخاست و گفت: نكند فكر كرده من طبيب هستم و اشتباهى آمده باشد؟!
فتح با اطمينان خاطر گفت: نه آقا شما را به نام مىشناخت و در حله چه كسى است كه نداند شما كه هستيد؟ سيد از اتاق بيرون رفت. در آستانه در جوانى بلندقد اما تكيده و لاغر ايستاده بود، چهرهاى رنگپريده و رنجور داشت و پيدا بود كه از دردى رنج مىبرد. سيد جلو رفت و دست او را به گرمى در دست گرفت. جوان سلام كرد و پرسيد: سيد بن طاووس شما هستيد؟
سيد پاسخ سلام جوان را داد و گفت: بله من سيد بن طاووسم.
جوان به چشمان نافذ و سيماى نورانى سيد خيره شد و با خودش گفت: الحق كه طاووسى سيد!!
سيد با آنكه محاسنش رو به سفيدى مىرفت ملاحتخاصى در چهرهاش موج مىزد. جوان شنيده بود كه سادات ابن طاووس را در حله به خاطر زيبايى و ملاحتشان به اين نام، ناميدهاند. سيد كه متوجه شد جوان سختبه او خيره شده پرسيد: كه هستى جوان؟
جوان به خود آمد و با شرم چشم از چشمان گرم سيد گرفت و به زمين پيش پاى او دوخت و گفت:
- از اهالى «هرقل» هستم، يكى از آباديهاى اطراف حله.
- بيا به اتاق برويم. پيداست از دردى رنج مىبرى. بنشين و همه چيز را برايم بگو.
جوان خوشحال، دعوت سيد را پذيرفت و همراه با او به اتاق رفت. فتح به اشاره سيد كاسه ديگرى پر از شير گرم و تازه با قرص نانى براى مهمان جوان سيد آورد. مسافر خسته و گرسنه با ميل و رغبت محبتسيد را پذيرفت.
سيد پرسيد: تو مىدانى من طبيب نيستم؟
جوان لبخندى زد و گفت: بله مىدانم. در حله و اطراف آن همه شما را مىشناسند.
- نگفتى كيستى؟
- اسماعيل بن حسن هرقلى هستم و راه دورى را بزحمت طى كردهام تا به حله و نزد شما رسيدهام.
- مشكلت چيست؟ از چه دردى رنج مىبرى؟ و از من چه كارى ساخت است؟
- مدتهاست كه روى ران چپم غدهاى بيرون آمده كه هر سال بهار مىتركد و چرك و خون زيادى از آن بيرون مىزند. درد زيادى دارد و مرا از همه كارم باز داشته. طبيبى نبوده كه به سراغش نرفته باشم. آوازه شما را شنيدم و اينكه از خاندان طاووسى و گرهگشاى مردم. آمدهام تا چارهاى بينديشى. مىدانم طبيب نيستى اما دلم مرا به سوى تو هدايت كرد.
سيد بن طاووس آهى كشيد و گفت: كاش طبيب بودم و مىتوانستم دردت را درمان كنم. اما دوستانى دارم كه اطباى حاذقى هستند. به ديدارشان مىروم و از آنها مىخواهم تا تو را معاينه كنند و انشاءالله درمان شوى.
چشمان كمفروغ اسماعيل درخشيد: خدا خيرت بدهد سيد مىدانستم نااميدم نمىكنى.
- تو اينجا نزد خادم من بمان. من پيش دوستانم مىروم و وقتى توانستم همه آنها را يك جا جمع كنم، به دنبالت مىآيم و اسبى هم مىآورم تا تو را به نزد آنها ببرم. تا آن وقت استراحت كن و هر چه لازم داشتى به فتح بگو.
چشمان اسماعيل با نگاهى سرشار از قدرشناسى پر از اشك شد: سيد مىدانى كه من در حله غريبم و محبتتيك دنيا برايم ارزش دارد. اما اول صبح مزاحم كارت نشوم.
- كارى واجبتر از كمك به خلق خدا هم سراغ دارى؟ همين جا باش تا من برگردم.
سيد با آرامش از خانه بيرون رفت و اسماعيل در خانه او ماند. با آنكه براى اولين بار به خانه سيد بن طاووس آمده بود و او را ديده بود، حس مىكرد سالهاست كه او را مىشناسد و خانه او برايش آشناترين خانههاست.
\*\*\*
اسماعيل در نهايت درد و انتظار