ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٠ - طاووس باغ
به ديوار تكيه داده بود و سيد بن طاووس با جراحان حله حرف مىزد.
قلب اسماعيل از شدت دلهره و ترس درد گرفته بود. دلش گواهى مىداد كه خبر خوبى ندارند. موسى، بزرگ طبيبان حله بعد از مشورت با بقيه رو به سيد كرد و گفت:
- سيد بن طاووس، اميدى به بهبودى اين جوان نيست. همه ما او را به دقت معاينه كرديم. اين غده در جايى رشد كرده كه اگر عمل شود به احتمال قوى مىميرد. هيچكدام از ما اين مسؤوليت را نمىپذيريم كه او را عمل كنيم. سيد با نگرانى گفت:
- تكليف اين جوان با اين همه دردى كه مىكشد چيست؟
موسى سر تكان داد و گفت: كارى از دست ما ساخته نيست. عمل كردن او مساوى با مرگ اوست نه بهبود او.
سيد بناچار از جا برخاست. موسى و همه طبيبان و جراحان حله كه همگى به احترام سيد دور هم جمع شده بودند او را تا جلوى در بدرقه كردند. اسماعيل كه بعد از معاينه بيرون در منتظر نتيجه مشورت اطبا مانده بود با ديدن سيد جلو آمد. از چهره گرفته او فهميد كه نتيجهاى نگرفته است. با اضطراب گفت: خير است؟! سيد سرش را پايين انداخت تا چشمش به چشمان منتظر و نگران اسماعيل نيفتد و آهسته گفت:
- حتما خير است.
اسماعيل در نهايت اضطراب پرسيد: چه شد؟
سيد آهى كشيد و گفت: نظرشان اين است كه عمل كردن پايتخطرناك است. اما نااميد مشو. من قصد دارم بزودى به بغداد بروم. تو هم با من بيا تا با هم پيش دوستان طبيبم در بغداد برويم. شايد آنها بتوانند تو را معالجه كنند.
دل اسماعيل فرو ريخت و با صدايى لرزان گفت: يعنى پزشكان حله نمىتوانند كارى بكنند؟
- حتما خيرت در اين است. حرف من را گوش كن و بيا به بغداد برويم.
- هر چه تو بگويى سيد، ولى با اين درد چه كنم؟
- بر خدا توكل كن.
اسماعيل درمانده سر بر شانه سيد گذاشت و به صدايى بلند گريه كرد. سيد با دو دستشانههاى او را گرفت اما هر چه كرد حرفى براى تسلى خاطر او بزند نتوانست. بغضى كه راه گلويش را بسته بود امانش نداد.
تا به حال هيچوقت پيش نيامده بود همه اطبا و جراحان بغداد يك جا دور هم جمع شوند. اما به حرمتسيد بن طاووس با همه مشغلههايشان دعوت او را پذيرفتند و در خانه بزرگ طبيبان بغداد احمد بن يونس جمع شدند. اسماعيل در حالى كه از دلهره مىلرزيد و پيشانىاش خيس عرق شده بود، نشسته بود. سيد هم كنارش نشسته بود و براى تسلى دلش، دستش را محكم در دست گرفته بود. يك يك اطبا غده را معاينه كردند. نگاه معنىدارى بين آنها رد و بدل شد و دل اسماعيل از اين نگاهها فرو ريخت. سيد با نگاهش به دلدارى مىداد. احمد سكوت سنگين و دلهرهآور اتاق را شكست و گفت: سيد عمل اين غده كار بسيار خطرناكى است.
ه سر تكان دادند و حرف او را تاييد كردند. احمد ادامه داد: نظر همكاران ما در حله كاملا درست است. اگر عمل كنيم به احتمال قوى مىميرد ...
قلب اسماعيل از كلام آخر طبيب بغدادى از جا كنده شد. عرق سردى بر پيشانىاش نشست. بزحمت دهان خشك و تلخش را گشود: اگر عمل كنم مىميرم، اگر عمل هم نكنم كه بايد زجر بكشم ... پس من چه بايد بكنم؟
همه سر تكان دادند. هيچكس براى اين سؤال توام با درماندگى اسماعيل پاسخى نداشت. با سكوت سنگين اطبا، اسماعيل حس كرد دهانش از قبل هم خشكتر و تلختر شده. سيد كه درماندگى اسماعيل را ديد كمك كرد تا او بلند شود. با هم از خانه احمد بيرون رفتند. طاقت اسماعيل تمام شد. چشمانش پر از اشك شد و گفت:
- ديدى سيد چقدر راحت جوابم كردند؟ من با اين وضع چطور زندگى كنم؟ اين درد روزگار مرا سياه كرده. جوانىام را تباه كرده. هميشه لباس من غرق خون و چرك است.
سيد سعى كرد او را دلدارى بدهد: خدا عبادت تو را با همين نجاست و آلودگى هم قبول مىكند. اگر بر اين درد صبر كنى خدا به او اجر مىدهد.
- مىگويى چه كنم؟
- متوسل به امام عصر بشو تا تو