ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦١ - طاووس باغ
را شفا عنايت كنند.
شدت گريه اسماعيل بيشتر شد. نام امام عصر دلش را روشن كرد. با پشت دست اشكهايش را پاك كرد و گفت: پس من در همين جا از تو جدا مىشوم و به سامرا مىروم.
- مىخواهى تو را تا سامرا همراهى كنم؟
- نه تو به حله برگرد. همين كه تا اينجا اين همه زحمت كشيدهاى سپاسگزارت هستم.
همديگر را در آغوش گرفتند و سيد صورت تكيده و اشكآلود اسماعيل را بوسيد و برايش دعا كرد و از هم جدا شوند تا اسماعيل راهى سامرا و سيد راهى حله شود.
دل اسماعيل مثل ظرفى بلورين كه ناگهان سنگى سخت محكم بر آن فرود آيد هزار هزار تكه شده بود. شكسته بود. شكستهتر از آن زمانى كه در قريه «هرقل» زندگى مىكرد و بىكس و بىپناه با دردش مىساخت. پدرش سالهايش مرده بود و مادرش را هم سال گذشته از دست داده بود. نه خواهر و برادرى داشت و نه آشنايى و حالا كه از همه جراحان و طبيبان حله و بغداد هم نااميد شده بود احساس تنهايى و بىكسى بيشتر آزارش مىداد و حس مىكرد درد غده پايش هم شديدتر شده. بزحمت زخمش را پاكيزه كرد و به حرم امام هادى و امام عسكرى، عليهماالسلام، رفت و بعد از زيارت به سرداب مطهر حضرت صاحبالامر، عليهالسلام، رفت تا شب را در آنجا بماند. از پلهها پايين رفت و شمعى را روشن كرد. يك گوشه نشست و سرش را به ديوار تكيه داد و بىآنكه حتى لحظهاى خواب بر او غلبه كند تمام شب را اشك ريخت و ناله كرد و در اوج نااميدى هر لحظه انتظار مىكشيد تا سرداب مطهر روشن شود و حضرت به سراغش بيايد و او را از اين همه درد و رنج و غربت نجات دهد. مرتب با خودش ناله مىكرد: اين همه كه «او» را ديدهاند قصه كه نيست ...
شب به سپيده پيوند خورد و چشمان اسماعيل ديگر از شدت گريه باز نمىشد. به هر زحمتبود نماز صبحش را به نماز شب پيوند داد و با دلى شكسته و نااميد از سرداب بيرون آمد. اين آخرين نقطه اميدى بود كه سراغ داشت. درد و نااميدى امانش را بريده بود. از سرداب به طرف دجله به راه افتاد. زخم پايش دوباره پر از خون شده و لباسش را آلوده كرده بود. دلش نمىخواست مردم سامرا او را با اين وضع آشفته و نابسامان بينند. به سمتخارج شهر به راه افتاد تا در دجله زخمش را شستشو دهد. همانطور كه مىرفت. اشك مىريخت و با خودش حرف مىزد. در آن صبح بهارى جز آن مسافر غريب و دردمند هيچكس كنار دجله نبود. اسماعيل در پناه نيزارهاى كنار ساحل زخمش را شست و غسل كرد و ظرفى را كه همراه داشت پر از آب كرد و برخاست. در خودش توان رفتن به سمت «هرقل» را نمىديد. تصميم گرفت دوباره به حرم امام هادى و امام عسكرى، عليهماالسلام، برود. حس مىكرد هيچ پناهى جز آغوش گرم حرم ندارد. در امتداد دجله در كنار نيزارهايى كه با نسيم صبح آرام تكان مىخوردند به راه افتاد. تا رسيدن به آبادى شهر و حرمين راهى بود كه رفتنش براى اسماعيل كه تمام شب بيدار مانده بود و درد كشيده بود، راه سخت و طولانى بود. بزحمت قدم برمىداشت كه ناگهان از دور چهار نفر اسبسوار را ديد كه به سويش مىآيند. با خودش انديشيد:
- اطراف سامرا سادات و اشراف خانه دارند. اين چهار نفر هم حتما از سادات سامرا هستند.
وقتى ديد اسبها بسرعتبه او نزديك مىشوند، خودش را كنار كشيد تا چهار سوار عبور كنند. اما وقتى به او رسيدند و كاملا نزديك شدند، هر چهار نفر افسار اسبهايشان را كشيدند و ايستادند. دو نفرشان جوان بودند و شمشير به كمر بسته بود و يكى از آنها پيرمردى بود كه نيزهاى در دست داشت و چهارمين نفرشان مرد خوشسيمايى بود كه شمشيرى به كمر داشت و نيزهاى به دست گرفته بود و دستارى سفيد بر سر پيچيده بود. دو جوان در طرف چپ آن مرد ايستاده بودند و پيرمرد طرف راست او. مردى كه نيزه در دست داشت، سرنيزه را در زمين فرو كرد و هر چهار نفر به اسماعيل سلام كردند. اسماعيل جواب داد. مرد خوشسيما فرمود:
- فردا از اينجا مىروى؟
ادامه در صفحه ٩٢