ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧٩ - مقتل الحسين، احمد بن موفّق
امّا در همين مسجد، چندى پيش، دختر رسول خدا (ص) شاهد بود، كه دملهاى چركين كفر و نفاق، يكى پس از ديگرى تركيده بود و مسجد ملكوتى پدرش را آلوده كرده بود. ديده بود كه چگونه جاى آن همه صفا و صميميّت، خارهاى اختلاف روييده است. در مسجدى كه زمانى در آن، روحش آرام مىگرفت و سراسر وجودش، لبريز از معنويّت مىشد، اينك سهمگينترين اهانتها، به ساحت مقدّسش وارد شده بود و تلخترين خاطرات حياتش را در آن تجربه كرده بود.
دلش به سان آسمان، پر از ابرهاى تيره و تار و آبستن، باران گرفت. پدرش كجا بود كه او را در چنين شرايط تاريكى ببيند؟ ابرهاى آسمان دلش غرّشى كردند و سپس سيل باران از چشمان مباركش سرازير شد. گويى چشمانش سوراخ شده بود.
«اشْهَدُ انَّ مُحَمَّداً رَسُولُ الله» حنجره بلال را درنورديد و با قدرت خارج شد. واژهها، در بستر امواج، در فضاى مدينه منتشر شدند و فاطمه (س) را در بر گرفتند. ديگر فاطمه (س)، پيامبر (ص) را مىديد. خاطره لحظاتى كه پيامبر (ص) گام به مسجد مىنهاد، شور و شعفش را دو چندان كرد. پيامبر (ص) با چشمان ملكوتىاش سيل جمعيّت را مىنگريست و با لبخندى بسيار شيرين و مهربان، همه را از درياى بىكران مهر خود، بهرهمند مىساخت. نمازگزاران به احترامش بر مىخاستند و بر او و خاندانش درود مىفرستادند.
هنگامى كه نماز پايان مىيافت و مردم متفرّق مىشدند، پيامبر (ص) بر مىخاست و به سوى خانه او مىآمد و در برابر در مىايستاد و با آهنگى ملكوتى مىفرمود:
«السَّلامُ عَلَيَكُمْ يا اهْلَ بَيْتِ النَبُوَّة»
سپس اجازه مىگرفت و وارد مىشد. فاطمه (س) با آغوش باز به سوى او مىشتافت و كودكان، خود را به دامان پيامبر (ص) مىافكندند. دست فاطمهاش را مىبوسيد و مىفرمود: من از فاطمه (س) بوى بهشت استشمام مىكنم.
امّا اكنون به جز خاطرهاى شيرين، از آن دوران، چيزى براى فاطمه (س) باقى نمانده بود. جاى خالى پدر را مىديد، خون در دلش مىجوشيد. چشمش به در خانه كه مىافتاد، همواره منتظر بود كه پيامبر (ص)، پاى به سرسرا نهد. پس از پيامبر (ص) غم و رنج، تسلّىبخش دل او شده بود و كسى به جز غصّه، مرگ پدر را به او تسليّت نگفته بود و پس از پيامبر (ص) جز تنهايى، كمتر كسى مونس و همراز او شده بود. ديگر نمىتوانست تحمّل كند. كاسه صبرش لبريز شده بود.
رنگ از رخسارهاش پريد و بدنش بىحس شد. دستهايش مىلرزيد، گويى مرغ جان فاطمه (س) تا دمى ديگر از كالبد شكستهاش، به سوى آسمان پرواز مىكند ...
ناگهان بانگى برخاست: بلال؛ اذان را تمام كن كه روح از تن دختر رسول خدا (ص) پرواز كرد!
زنانى كه گرداگرد فاطمه (س) حلقه زده بودند، آب بر صورتش پاشيدند و با چشمهاى نگران خود، به چهره خاموش او مىنگريستند.
لحظاتى بعد، فاطمه (س) چشمها را گشود و رفته رفته حالش بهتر شد و به بلال فرمود: بلال، اذانت را تمام كن!
امّا بلال كه مىترسيد، بار ديگر ياد پيامبر (ص) در بستر امواج اذان او نقش بندد و روح فاطمه (س) را با خود به آسمانها برد، گفت: اى سرور زنان عالم! مرا معذور دار؛ مىترسم، بار ديگر كه صداى من را بشنوى، جان از كالبدت خارج شود.[١]
فاطمه (س) عذر او را پذيرفت؛ امّا شايد تا پايان عمر، پژواك آخرين اذان بلال، در ژرفاى وجودش، طنين انداز بود.
پىنوشتها:
منبع: پاسدار اسلام، خرداد ١٣٨٧، ش ٣١٨.
[١]. قزوينى، سيّد محمّدكاظم، فاطمه زهرا (س)، از ولادت تا شهادت، ترجمه به فارسى، صص ٥٦٥- ٥٦٧.
[٢]. ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج ١، ص ١٣١.
[٣]. مجلسى، محمّدباقر، بحارالأنوار، ج ٤٣، صص ١٧٧- ١٧٨.
[٤]. همان، ج ١٢، ص ٢٦٤.
[٥]. من لايحضره الفقيه، باب الاذان؛ بحارالأنوار، ج ٤٣، ص ١٥٧.