ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧٥ - مقتل الحسين، احمد بن موفّق
از «رحلت» تا «شهادت»
«اى سلمان: واى بر كسى كه به فاطمه و شوهرش على، ستم كند.»
مقتل الحسين، احمد بن موفّق
كوچه باغهاى تنگ و تاريك مدينه، در زير نور بىرمق ماه، در هالهاى از تاريكى فرو رفته است. ديوارهاى گلى، با آن درهاى چوبى كه از شدّت اشعههاى خورشيد، رنگ باختهاند، چهره خسته و قديمى شهر را، جلوه خاصّى بخشيدهاند. شهر در بستر شگفتانگيز شب، به شهر مردگان مىماند. تنها گاه، نجواى مرغى، در دل نخلستانهاى اطراف مدينه، پيكر اين سكوت وهمانگيز را مىخَلَد.
در ميان اين كوچههاى تنگ و تاريك، مردى خسته از گذر ايّام، با كولهبارى از خاطرات و تلخ كامىها، امّا استوار و مصمّم، گام بر مىدارد. در پى او بانويى بر مركبى نشسته، خاموش و آرام روان است. از دور مىپندارى سالهاى بىشمارى از بهار زندگى را پشت سر دارد. از نزديك به راحتى مىتوان خطوط دَر همِ رنج و غصّه را در چهرهاش خواند؛ امّا بر سراسر وجودش آميختهاى از بزرگى و عظمت سايه افكنده است. دو كودك زيبا و دلربا نيز آنان را همراهى مىكنند. در چشمهاى كوچك و درخشانشان، خواب لانه كرده است. به زحمت پيكر خود را به پيش مىرانند. دست در دست يكديگر دارند و مهربان و صميمىاند.
مرد با چشمان نافذش، يك يك درهاى چوبى و كهنه را از نظر مىگذراند. به هر درى كه مىرسد، لحظاتى مىايستد. با دقّت به آن نگاه مىكند و سپس به راه خود ادامه مىدهد. ناگهان در برابر درِ خانهاى مىايستد. آن را به خوبى مىشناسد. خانه معاذ بن جبل است. مدّتها در ركاب پيامبر (ص) شمشير زده است؛ امّا اكنون رنگهاى درهمِ مظاهر دنيا، بوم قلبش را سياه كردهاند. مرد، نگاهى به زن مىافكند. به سادگى مىتوان ترديد را در چشمهايش يافت. با
دو دلى دست دراز مىكند و كوبه در را چند بار بر پيكر كهنه و رنگ و رو رفته در مىكوبد. پس از لحظاتى صدايى از آن سو، غرق خواب و بىحوصله، پاسخ مىدهد و در را مىگشايد. در با نالهاى جانخراش به روى پاشنه مىچرخد. معاذ از روبهرو شدن با چنين صحنهاى، دلش مىلرزد. توان سخن گفتن را از دست داده است. حالت مظلومانه اين گروه كوچك، قلبش را مىآزارد.
زن با صدايى لرزان و شكسته، خود را معرفى مىكند. در آهنگ صدايش، غمى جانكاه موج مىزند. از رنجها مىگويد. از ظلمها و نامردمىهايى كه در حقّش روا داشتهاند. مىگويد كه چگونه همانها كه از نزديكى و قرابت به پدرش دم مىزدند، پس از رحلت او، از هيچ ظلمى در حقّ او دريغ نكردند و حكم خدا را ناديده گرفتند و بر مسند رسول خدا (ص) تكيه زدند.
زن، عنان از كف داده است. گويى در وجودش، زخمى ديرينه سر گشوده است. آهنگ صدايش، دل سنگ را آب مىكند. معاذ همچنان ايستاده است و چشم به خاكهاى تيره و تفتيده دوخته است. زن در برابر اين همه ظلم و ستم، از او يارى مىطلبد و در پى آن، اشك امانش نمىدهد.
معاذ كه قربانى دنياطلبى و تنپرورى خود شده است، مىگويد: آيا به جز من، كس ديگرى به حمايت شما پرداخته است؟
اين سؤال خاطرات تلخى را بر ذهن زن مىنشاند. آهى از ته دل مىكشد و پاسخ مىدهد: «خير! كسى دست يارى به سوى ما دراز نكرد!»