ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧٧ - مقتل الحسين، احمد بن موفّق
ضعيف كرده بود. داغ جان سوز كودك شش ماههاش، محسن نيز لحظهاى او را وا نمىنهاد. شايد در عالم خيال، محسنش را مىديد كه مظلومانه در ميان خاك و خون مىغلطد و او كه از درد به خود مىپيچد، نمىتواند او را يارى كند.
حسن (ع) و حسين (ع) نيز از آن هنگام كه غم و غصّه، پايش به اين خانه باز شده بود، آرام و قرار نداشتند. گاه كه رنگ ارغوانى در را مىديدند و گاه چهره نيلى مادر، قلب كوچك و شيشهاى آنها را مىآزرد. آنان كه زمانى جايگاهشان، بر زانوى پيامبر (ص) بود، اينك در آغوش ماتم آرميده و با ماجراهاى تلخ و جانسوز همبازى شدهاند.
زينب (س) در اين ميان، هر چند كودكى بيش نبود؛ امّا چون پروانهاى به گرد مادر مىگرديد و اشك مىريخت. دستهاى كوچكش را بر چهره مادر مىماليد و اشك از گونههاى مطهّرش مىزدود.
امّ كلثوم (س) هم غمها را با زينب (س) تقسيم كرده بود.
تمامى اين حالات و تفكّرات، دل زهرا (س) را به اقيانوسى از اشك و خون تبديل كرد. دلش مىجوشيد و ديدگانش مىخروشيدند. دل، شرح غم را بر صفحه خود ترسيم مىكرد و ديده، در زلال قطرههاى شفّاف، تصوير را در خود منعكس مىنمود. خنجر درد، سينه را پر خون مىكرد و چشمها، خونابههاى دل را بيرون مىريختند.
... و رفته رفته اشك همدم و مونس زهرا (س) شد. نه صبح مىشناخت، نه شب. تنها مىگرييد و چون شمعى، آب مىشد. دامنش همواره لبريز از اشك بود و هر جا مىنشست، زمين تشنه را سيراب مىكرد. ديگر خواب نيز با زهرا (س) سر آشتى نداشت. شبها كه به سوى بستر مىرفت، اشك، خواب را از چشمان او جارو مىكرد. به عبادت كه مىايستاد، شانههايش لختى آرام و قرار نداشتند. ديگر زهرا (س) دنيا را تار مىديد. همه چيز را شكسته مىپنداشت. تمامى زمين و آسمان مىلرزند و لحظهاى ديگر، بر سر او فرود مىآيند. نالههاى محزون او نيز چاشنى گريههاى او بود. نالهاش به جان آتش مىزد و دل سنگ را خاكستر مىكرد.
آنچنان نالهها و گريههاى فاطمه (س) جانسوز بود كه آنانى كه خود، اين همه ظلم، بر او روا داشته بودند، نيز آشفته و پريشان شدند. گريههاى فاطمه (س) چون پتكى بود كه بر ديواره وجدانهاى خفته آنها فرود مىآمد.
رفته رفته خبر گريههاى شبانهروزى فاطمه (س) در تمامى شهر پيچيد و نالههاى او، دردها و غصّههاى او را در هم مىپيچيد و بر فضاى مدينه مىپاشيد. مردم كه مىديدند، گريههاى فاطمه (س) يادآور، ظلمهايى است كه بر او روا داشتهاند، گروهى از پيرمردان مدينه را نزد على (ع) فرستادند. آنان به نزد على (ع) آمدند و گفتند:
اى ابالحسن! فاطمه شب و روز گريه مىكند و اين امر، آسايش ما را ربوده است. شبها نمىتوانيم، استراحت كنيم و روزها هم، دست و دلمان به كار نمىرود. به فاطمه (س) بگوييد، يا شب گريه كند و روز آرام گيرد يا روز گريه كند و شب، آرام گيرد!
امّا على (ع) چگونه مىتوانست اين پيام را به فاطمه (س) برساند. او كه تمامى جنبههاى زندگىاش را رنگ سياه محروميّت پوشانيده بود، به جز اشك و آه، چيز ديگرى نداشت. مىدانست كه اگر فاطمه (س) گريه نكند، لحظهاى ديگر دوام نخواهد آورد. با اين حال براى آنكه پيام را منتقل كرده باشد، با مهربانى به فاطمه (س) فرمود: «فاطمه جان! پيرمردان مدينه تقاضا كردند كه از تو بخواهم، در فراق و دورى پدر بزرگوارت، يا شب گريه كنى، يا روز.»
فاطمه (س) در حالى كه اشك مجالش نمىداد، به زحمت فرمود: «اى اباالحسن! زندگى من در اين دنيا كوتاه است و چندى بيشتر در ميان اين مردم، نخواهم