ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١١٢ - فاطمه، فاطمه است
فاطمه، فاطمه است
دكتر على شريعتى
اينك لحظه وداع با على (ع)! چه دشوار است. اكنون على (ع) بايد در دنيا بماند. سى سال ديگر! فرستاد
امّ رافع بيايد، وى خدمتكار پيغمبر (ص) بود. از او خواست كه: اى كنيز خدا، بر من آب بريز تا خود را شست وشو دهم. با دقّت و آرامش شگفتى، غسل كرد و سپس جامههاى نويى را كه پس از مرگ پدر كنار افكنده بود و سياه پوشيده بود، پوشيد، گويى از عزاى پدر بيرون آمده است و اكنون به ديدار او مىرود.
به امّ رافع گفت:
- بستر مرا در وسط اتاق بگستران.
آرام و سبكبار بر بستر خفت، رو به قبله كرد، در انتظار ماند.
لحظهاى گذشت و لحظاتى ...
ناگهان از خانه شيون برخاست.
پلكهايش را فرو بست و چشمهايش را به روى محبوبش- كه در انتظار او بود- گشود.
شمعى از آتش و رنج، در خانه على خاموش شد و على تنها ماند. با كودكانش.
از على (ع) خواسته بود تا او را شب دفن كند، گورش را كسى نشناسد و ... و على (ع) چنين كرد.