ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١١٣ - فاطمه، فاطمه است
امّا كسى نمىداند كه چگونه؟ و هنوز نمىداند كجا؟
در خانهاش؟ يا در «بقيع»؟ معلوم نيست.
و كجاى بقيع؟ معلوم نيست.
آنچه معلوم است، رنج على (ع) است، امشب، بر گور فاطمه (س).
مدينه در دهان شب فرو رفته است، مسلمانان همه خفتهاند. سكوت مرموز شب گوش به گفتوگوى آرام على (ع) دارد.
و على (ع) كه سخت تنها مانده است، هم در شهر و هم در خانه، بىپيغمبر (ص)، بىفاطمه (س). همچون كوهى از درد، بر سر خاك فاطمه (س) نشسته است.
ساعتها است. شب- خاموش و غمگين- زمزمه درد او را گوش مىدهد، بقيع آرام و خوشبخت و مدينه بىوفا و بدبخت، سكوت كردهاند، قبرهاى بيدار و خانههاى خفته، مىشنوند.
نسيم نيمه شب كلماتى را كه به سختى از جان على (ع) برمىآيد، از سر گور فاطمه (س) به خانه خاموش پيغمبر (ص) مىبرد.
- بر تو، از من و از دخترت- كه در جوارت فرود آمد و به شتاب به تو پيوست، سلام اى رسول خدا (ص).
- از سرگذشت عزيز تو- اى رسول خدا- شكيبايى من كاست و چالاكى من به ضعف گراييد؛ امّا در پى سهمگينى فراق تو و سختى مصيبت تو، مرا اكنون جاى شكيب هست.
من تو را در شكافته گورت خواباندم و در ميانه حلقوم و سينه من جان دادى، «إِنَّالِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ».
وديعه را باز گرداندند و گروگان را بگرفتند؛ امّا اندوه من ابدى است و امّا شبم بىخواب، تا آنگاه كه خدا خانهاى را كه تو در آن نشيمن دارى، برايم برگزيند.
هماكنون دخترت تو را خبر خواهد كرد كه قوم تو بر ستمكارى در حقّ او همداستان شدند. به اصرار از او همه چيز را بپرس و سرگذشت را از او خبر گير.