ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧٨ - مقتل الحسين، احمد بن موفّق
ماند؛ امّا به خدا سوگند نه شب آرام مىگيرم و نه روز تا آنكه به پدرم، رسول خدا بپيوندم!»
على (ع) دريافت كه نمىتوان در برابر اشكهاى فاطمه (س) سدّى افراشت. بار مصيبت و غم جدايى پيامبر (ص) آنچنان بر قلب فاطمه (س) فشار آورده بود كه عنان اشك از دست خود او نيز رها شده بود و در حقيقت، اين لختههاى جگر فاطمه (س) بود كه از چشمان غمبارش، بيرون مىريخت. از اين رو، على (ع) در بيرون مدينه در كنار قبرهاى بقيع، سرپناهى برپا كرد تا براى هميشه قبلهگاه عاشقان فاطمه (س) باشد.[١]
هر روز كه خورشيد نگران و مضطرب، از پس كوهها، سر بر مىآورد، فاطمه (س) دست حسن و حسينش را مىگرفت و با حالتى رقّتبار، به سوى آنجا حركت مىكرد. صبح تا شام، به همراه دو كودك دلرباى خود، در ميان قبرها گريه مىكرد و با آنها درد دل مىنمود. زندگان را هر چه خوانده بود، فايدهاى نداشت و اينك او آمده بود كه دردهاى خود را در ميان قبرستان، با آيندگان در ميان نهد. كودكان نيز با چشمانى از حدقه در آمده، افول ستارهاى را ناباورانه، به نظاره نشسته بودند.
هنگامى كه شب چادر سياهش را مىگستراند، على (ع) به بقيع مىآمد و آنها را به خانه بر مىگرداند؛ امّا هر شب، به سادگى، غروب خورشيد فاطمه (س) را بيش از پيش مشاهده مىكرد.
گريههاى فاطمه (س) آنچنان سيلآسا بود كه او را در رديف يكى از پنج نفرى كه در عالم بسيار گريه كردهاند، شمردهاند.[٢]
بىترديد اين اشكها بىدليل نبود؛ چرا كه فاطمه (س) مىدانست كه گريههاى او، آواى مظلوميّت او را در همه اعصار و نسلها فرياد مىكند و هر چند، بار مصيبت، استخوانهاى او را خرد مىكند؛ امّا شاهراه هدايت و كمال را نيز در برابر آيندگان آشكار خواهد كرد.
همين كه آهنگ الله اكبر، چون كبوترى در دل آسمان مدينه پر كشيد، او ديگر هيچ نفهميد. خودش را به امواج خاطرات سپرده بود و در بستر آن، حرارتى آشنا را احساس مىكرد. از آن هنگام كه پدرش، در اين جهان بىاحساس، تنهايش گذاشته بود؛ حتّى جرعهاى شادى ننوشيده بود و هر لحظه، جامهاى پياپى بلا بود كه با دشمنى به او خورانده بودند. بعد پدر، همه جا را جستوجو مىكرد تا شايد خاطرهاى را در سيماى جايى يا چيزى ببيند و با بالهاى خاطرات، روح آزرده و زخمى خود را به آن سوى دنياى بدىها و نامردمىها ببرد.
گاه زمانى طولانى، در مرقد پاك پيامبر (ص) به نماز مىايستاد و لحظاتى فارغ از جهان پر از تيرگى اطرافش، با ياد پيامبر (ص) به گفتوگو مىپرداخت؛ امّا پس از مدّتى كه به خود مىآمد، دامنش از اشكهاى ديده، لبريز شده بود.
بار ديگر، صفير ملكوتى الله اكبر بر فضاى مدينه عطرى دلانگيز پاشيد، دلش كنده شد. خيل جمعيّت را مىديد كه با شتاب به سوى مسجد در حركتند. مردم در ميان كوچههاى تنگ و باريك، به رودهايى مىمانستند كه به دريا مىپيوندند. چهرههاى مصمّم و بشّاش مؤمنان كه بىصبرانه در انتظار ديدار با پروردگارشان بودند، سيمايش را بيش از پيش بر افروخته مىكرد.
امّا اينكه مىديد اكنون، روح متعفّن بىتفاوتى و خيانت، بر فضاى مدينه خيمه زده است، اشك را بر ديدگانش مىنشاند. آخر چه دردى به جان اين قوم افتاده بود كه اين گونه آنان را پس از پيامبر (ص) از اين رو به آن رو كرده بود؟ چرا آنان كه تظاهر به دوستى رسول خدا (ص) مىكردند، اينك اينگونه با عترت او رفتار مىكردند؟
صداى دلرباى بلال، هر لحظه بلندتر مىشد و حال و هواى دوران پيامبر (ص) را در ذهن پژمرده مردم تداعى مىكرد. همه شگفت زده شده بودند: آيا به راستى، او بلال بود كه بر بلنداى مأذنه، اذان مىگفت؟ امّا او كه پس از پيامبر (ص) مُهر سكوت بر لب نهاده بود؟!
بارها از او خواسته بودند كه با صداى رسايش، ياد پيامبر (ص) را زنده كند؛ امّا او به سبب ظلمهايى كه بر خاندان پيامبر (ص) رفته بود؛ حتّى از مدينه خارج شده بود.
امّا آن روز كه برايش پيام آوردند كه فاطمه (س) در فراق پدر بىتاب است و از تو خواسته است كه اذان بگويى، نتوانسته بود قبول نكند و با شتاب آمده بود.
نواى «اشهد ان لا اله الّا الله» او را در رؤيايى شيرين فرو برد. اينك همه آمده بودند و مسجد لبالب از جمعيّت بود. مردم در صفهاى به هم فشرده، دوشادوش يكديگر، نشسته بودند. در اين صفهاى برابر، همه يكسان بودند. فقير و ثروتمند و قوى و ضعيف، از يكديگر باز شناخته نمىشدند. در گوشه و كنار، برخى نماز نافله مىخواندند، برخى سر در قرآن فرو برده بودند و آيات گرانبار قرآن را زمزمه مىكردند. معنويّت و صفا، در فضاى مسجد موج مىزد و آهنگ ملكوتى قرآن، آميخته با ذكر و تسبيح خدا، همه را در آرامشى وصف ناشدنى فرو مىبرد.