ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧٦ - مقتل الحسين، احمد بن موفّق
پس چه كارى از دست من، به تنهايى، ساخته است؟!
زن ديگر تحمّل ندارد. چگونه ممكن است، كسانى كه خود را صحابى پيامبر (ص) معرفى مىكنند، او را در اوج غربت و تنهايى، يارى نكنند. مگر معاذ جايگاه او را در نزد پيامبر (ص) نمىداند؛ در حالى كه به شدّت مىگريد، با آهنگى محكم مىگويد: «اى معاذ! با تو ديگر سخن نخواهم گفت، تا بر پيامبر خدا (ص) وارد شوم!»
مرد مأيوسانه چشم از معاذ مىگيرد و به دوردستها، خيره مىشود. آهسته، امّا نااميد و دل شكسته حركت مىكند. زن، بىتاب و مضطرب است و آثار خستگى از سر و روى كودكان مىبارد؛ امّا نمىتوانند به خانه بازگردند؛ چرا كه مرد رسالتى خطير را بر دوش مىكشد. بايد تا آنجا كه مىتواند، در هدايت اين مردم بكوشد تا بهانهاى براى آنها باقى نماند. مىداند كه اگر اسلام از همين ابتدا منحرف شود، در آيندهاى نه چندان دور، فساد و تباهى آن را در بر خواهد گرفت.
او يقين دارد كه آيندگان نيز، او را در دل اين كوچههاى تنگ و تاريك، در حالى كه همسر ناتوان و فرزندان خردسال خود را همراه دارد، خواهند ديد و درخواهند يافت كه على (ع) در رسالت گرانبار خود، لحظهاى كوتاهى نكرده است.
آن درِ چوبى و كهنه، درِ خانه يكى ديگر از صحابى رسول خدا (ص) است. او نيز زمانى نامش در زمره ياران پيامبر (ص) مىدرخشيد. دست على (ع) به سوى كوبه در دراز مىشود. خاطره تلخ معاذ، دستش را مىلرزاند؛ امّا چارهاى نيست، بايد وظيفهاش را انجام دهد. در را مىكوبد و پس از لحظاتى، صحابى در برابر در ظاهر مىشود. فاطمه (س) كه ديگر كورسوهاى اميد، در وجودش، رو به خاموشى نهاده است، بار ديگر حقايق را براى وى مرور مىكند.
او نيز در قلبش، نور ايمان مُرده است. پردههاى خودپرستى و تيرگىهاى بىتفاوتى بر سراسر قلبش خيمه زدهاند تا آنجا كه بدون آنكه فكر كند، مىگويد: ما با ابوبكر بيعت كردهايم، اگر على زودتر مىآمد، با او بيعت كرده بوديم!
سخن وى آنچنان جاهلانه است كه دل على (ع) مىگيرد. مگر خلافت مسلمانان امرى ساده است كه به اين سادگى معيّن گردد. على (ع) كه كوه صبر است با متانت پاسخ مىدهد: «آيا من مىتوانستم پيكر رسول خدا (ص) را در منزلش رها كرده و پيش از آنكه وى را به خاك بسپارم، از منزل بيرون آمده و با مردم بر سر حكومت نزاع نمايم؟!»
فاطمه (س) كه اوج مظلوميّت شوهرش را مىبيند، كه چگونه مردى اين چنين با عظمت، مجبور است با مردمى فرومايه همسخن شود، سخن على (ع) را تأييد مىكند و مىفرمايد: «ابوالحسن [على (ع)] آنچه را كه شايسته و سزاوار بود، انجام داد و آنان نيز اعمالى انجام دادند كه تنها خدا به آن رسيدگى مىكند و بر آن قضاوت خواهد كرد.»
شب از نيمه گذشته است و كودكان در ژرفاى چشمانشان خستگى موج مىزند. فاطمه (س) نيز خسته است. كمردرد امانش را بريده است و بىمهرىهاى ياران پدرش، روحش را سخت مىآزارد. على (ع) به سوى خانه حركت مىكند تا فردا شب و شبهاى ديگر نيز براى هدايت اين خلق گمراه تلاش كند. چهل شب على (ع) به همراه همسر غمديده و فرزندان خردسالش، در تاريكى شب، مهاجران و انصار را به يارى فراخواند؛[١] امّا گويى تمامى قلبها زنگ زده بود.
|
نرود ميخ آهنين بر سنگ |
بر سيه دل چه سود، خواندن وعظ |