امام سجاد در آيينه شعر فارسى - نقوى، محمد باقر - الصفحة ٤٣ - احمد ابن محمد متخلص به «جامى»
پرسيدند ايشان كيست گفت: نمى دانم. فرزدق شاعر كه در ميان جمع بود گفت: من او را مى شناسم و در همان حال بيت هايى در مناقب و فضايل وستايش امام سجاد (ع) سرود؛
|
پور عبدالملك به نام هشام |
در حرم بود با اهالى شام |
|
|
مىزد اندر طواف كعبه قدم |
ليكن از ازدحام اهل حرم، |
|
|
استلام حجر[١] ندادش دست |
بهر نظاره گوشهاى بنشست |
|
|
ناگهان نخبه نبى و ولى |
زين عبّاد بن حسين على، |
|
|
در كساى بها[٢] و حلّه نور |
بر حريم حرم فكنده عبور |
|
|
هر طرف مىگذشت بهر طواف |
در صف خلق مىفتاد شكاف |
|
|
زد قدم بهر استلام حجر |
گشت خالى ز خلق، راه گذر |
|
|
شاميى كرد از هشام سؤال: |
كيست اين با چنين جمال و جلال؟ |
|
|
از جهالت در آن تعلل كرد |
وز شناسايىاش تجاهل[٣] كرد |
|
|
گفت: نشناسمش، ندانم كيست |
مدنى، يا يمانى، يا مكى ست! |
|
|
بوفراس، آن سخنور نادر |
بود در جمع شاميان حاضر |
|
|
گفت: من مى شناسمش نيكو |
زو چه پرسى؟ به سوى من كن رو |
|
|
آن كس است اين كه مكه و بطحا |
زمزم و بوقُبيس و خيف و منى |
|
|
مروه، مسعى، صفا، حجر، عرفات |
طيبه، كوفه، كربلا و فرات |
|
|
هر يك آمد به قدر او عارف |
بر علو مقام او واقف |
|
|
قرةُ العين سيدالشهداست |
زهره شاخ دوحه[٤] زهراست |
|
[١] - استلام حجر: بوسيدن حجران سود، اداى احترام كردن، دست كشيدن بر حجريا در صورت اضطرار اشارهى بدان.
[٢] - روشنايى.
[٣] - خود را به نادانى زدن.
[٤] - دوحه: درخت تناور و پرشاخ و برگ.