امام سجاد در آيينه شعر فارسى - نقوى، محمد باقر - الصفحة ٦٠ - ملاعبدالرزق فياض لاهيجى
|
عالم تمام ينده و او پادشاه ليك |
شاهى كه غير بندگيش هيچ كار نيست |
|
|
گر خاك پاش سر به نسيمى بر آورد |
در باغ و راغ حاجت باد بهار نيست |
|
|
باغىكهاوشكفته گذشت از حواليش |
از غنچه عقده اى به دل شاخسار نيست |
|
|
هرلالهاىكهگرد رهشمىكشد به چشم |
از داغ حسرتش دل خونين فگار نيست |
|
|
در هرهواكهشبنمشاز لطففيض اوست |
از شعله لاله گر بدمد داغدار نيست |
|
|
در سينهاى كه شعله شوقش علم كشد |
گل را طراوت چمن خارخار نيست |
|
|
هر جا كف سخاوت او سايه افكند |
جز تيرگى نتيجه ابر بهار نيست |
|
***
|
چون ماه علمش از افق سينه سر زند |
اقليم جهل را غم شبهاى تار نيست |
|
|
جز سينهاش كه نامتناهى در اوست علم |
جايى به گرد نامتناهى حصار نيست |
|
|
گردون اگر تصور عدلش كند ز بيم |
با دل شكستگان دگرش كارزار نيست |
|
|
در حضرتش زمانه به يكپا ستاده است |
در خدمتش فلك تفسى برقرار نيست |
|
|
روزىقدر بهپيشقضاشكوهكرد و گفت |
تا حكم شاه هست مرا هيچ كار نيست |
|
|
بانگى ز روى قهر به او زد قضا و گفت |
كاىساده، سرّ اينبهتو هم آَشكار نيست |
|
|
دانىكهكسيتاينو وُرا قدرو حال چيست |
كس در جهان نظير وى از اقتدار نيست |
|
|
گر نه وجود او بود، اين كارخانه را |
پيش خداى عز و جل اعتبار نيست |
|
|
يعنىكه ابنسبط رسول مهيمن[١] است |
بى مهر او بناى جهان استوار نيست |
|
|
در كش سر رضا به خط اقتضاى او |
كاينجز رضاى حضرت پروردگار نيست |
|
|
آلوده چون به حرف عدويش كنم سخن |
طوطى طبع ناطقه مردار خوار نيست |
|
|
شاها منم كه طينت عنبر سرشت من |
جز از عبير خاك درت مايهدار نيست |
|
|
مهر تو درگرفت سراپا وجود من |
نوعى كه دل ز شعله آن جز شرار نيست |
|
[١] - مهيمن: ايمن كننده، نگاهبان و يكى از نام هاى بارى تعالى است.