صحيفه امام - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٤٩٠ - تحول روحى ملت ايران
ديدم ده- پانزده خانوار در آن زندگى مىكردند؛ كوچك بود و در كنار يك كوهى واقع شده بود و از آباديها دور بود. اين شخص گفت من آنجا هم رفتم، آنجا همان حرفها را مىزدند كه در تهران مىزدند! اين از گسترشى كه در همه جاى ايران به وجود آورد. و يك گسترش ديگرى كه راجع به گروهها و جماعات بود؛ بچههاى دبستان- يا كوچكتر از آنها- همين وِرْدى [١] را كه همه مردم مىگفتند، اينها هم مىگفتند؛ كارگرها، كارفرماها، معلمين، اجزاى دادگسترى، ملّاها، طلبهها، روشنفكران- همه- يك مطلب مىگفتند و با هم بودند. من اين را اين طور فهميدم كه يك دست غيبى در كار است. انسان هر چه هم بخواهد مثلًا روشنگرى داشته باشد و هر چه هم بخواهد يك همچو امرى واقع بشود به اين گسترش نمىتواند واقع بشود. من اين طور فهميدم كه خداى تبارك و تعالى در اين مسأله نظر دارد و از آنجا اطمينان برايم پيدا شد كه پيروزى هست. البته به اين زودى و به اين سهلى را نمىتوانستم حدس بزنم. وقتى هم كه شاه سابق از ايران رفت و دنبالش آن دولت بختيار آمد- كه خيلى هم بىعقلى كرد، من هم نصيحتش كردم گوش نداد- من عازم آمدن شدم به اين نكته كه ديدم از طرف امريكايىها دارد فعاليت مىشود.
تحول روحى ملت ايران
در همان جا كه ما بوديم مىآمدند كه شما حالا نرويد، زود است! از طرف دولت ايران هم فعاليت مىكردند كه حالا نياييد شما! حتى به وسيله رئيس جمهور فرانسه يك پيامى براى من- دولت ايران- فرستاد كه حالا زود است؛ حالا زودرس است اين آمدن، يك قدرى صبر كنيد! من اين طور حدس زدم كه اينها مىخواهند تجهيز كنند. اينها مىخواهند ما را آنجا نگه دارند و خودشان كارهايشان را انجام بدهند. جورى بشود كه ديگر كار از دست ما بيرون برود. من جديت كردم كه من بايد بروم، ديديد كه فرودگاه را بستند. من گفتم هر وقت كه باز شود من بايد بروم؛ ثانياً بستند! من گفتم كه هر وقت باز شد مىرويم. بالاخره ما آمديم. من در تمام اين مدت- از اين اواخر كه ديگر اين طور به ذهنم
[١] وِرْد، دعاى زير لب. منظور، شعارهايى است كه مردم بر لب داشتند.