لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ٤٨ - تنهاترين سرباز

         ـ    پس چي داره؟ تفنگ داره؟

اياز پاسخ داد: «نه قربان! فقط دمِ دل بچه‌ها رو خيلي داره.»

سرگرد غيظ‌آلود پرسيد: «آخه با چي مرتيکة نفهم؟ با باد هوا که نمي‌شه دمِ دل کسي رو داشت. اگر من به تويِ هيچي‌ندار فيش اضافي غذا ندم، باز هم خوش‌خدمتي مي‌کني؟»

اياز از شرم سرش را پايين انداخت. نظرعلي با دلهره گفت: «قربان! يکي از بچه‌ها مي‌خواست بره مرخصي، عروسي خواهرش بود. هيچي پول نداشت. آقاي افشردي از بچه‌ها پول جمع کرد، هم خرج سفرشو داد، هم پول کادوشو.»

سرگرد کاشفانه چشمانش را ريز کرد و سرش را تکان داد. سروان احساس نگراني بيشتري کرد.

کاک فايق گفت: «قربان! الان يادم افتاد. يکي از سربازها مي‌ترسه شب‌ها نگهباني بده. هروقت نوبت او مي‌شه، افشردي به جاش مي‌ره سر پست.»

سرگرد با شنيدن اين خبر نگاه تندي به سروان کرد و پرسيد: «اينارو تو هم مي‌دونستي بزمچه؟»

سروان سرش را پايين انداخت.

اياز که جرأت بيشتري پيدا کرده بود، گفت: «منم يادمه يکي از سربازها تو خواب داد مي‌زد و همه رو از خواب بيدار مي‌کرد. سربازها اونو از آسايشگاه بيرون انداختن. آقاي افشردي هم تو اون سرما مي‌رفت بيرون تا صبح پيش او بود. نمي‌دونم چکار کرد که حال اون سرباز خوب شد و به آسايشگاه برگشت.»