لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ٨٣ - بيسکويت انفجاري
زري و زيور دُم هم را گرفته بودند، با دهانشان مارش ميزدند و رژه ميرفتند.
ـ دام دارام دام دام، دام دارام دام دام، دام رام...
اتاق کوچک نه ظرفيت غلتيدن عليرضا را داشت، نه رژه رفتن زري و زيور را. به همين خاطر زهرا يک لحظه آرام و قرار نداشت. از طرفي نميخواست خبرهاي داغ راديو را رها کند، از طرفي هم نگران اتفاقي ناگوار بود.
ـ عليرضا! نرو طرف سماور. زري، زيور! مواظب باشين عليرضا رو لگد نکنين... اي خدا من چکار کنم از دست اينا... آهان! راستي چرا شما نميآيين راديو گوش بدين؟ ببينين! ميگه جادة اهواز ـ خرمشهرو رزمندگان اسلام گرفتن، حالا دارن ميرن خرمشهررو هم بگيرن. هيچي نگين ببينيم ميتونن يا نه! شما هم بيايين گوش بدين.
ـ من چايي ميخوام...
زهرا کلافه شد. راديو را رها کرد و رفت سمت سماور.
وقتي هواي جبهه به مشامش ميرسيد، ديگر دست و دلش به کار نميرفت. دوست داشت پسر بود، اسلحه برميداشت و به کمک رزمندگان اسلام ميرفت. و يا اصلاً طور ديگري ميتوانست به آنها کمک کند. چند هفته بود صاحب کارگاه حقوق مادر را عقب ميانداخت. امشب ديگر قول داده بود هرطور شده بپردازد. وقتي مادر شنيد فردا را در مدرسه روز کمک به جبهه اعلام کردهاند، نذر کرد نصف حقوقش را بدهد. حالا زهرا براي آمدن او لحظهشماري ميکرد.
او قوطي سبک چاي خشک را برداشت و درِ آن را گشود. تازه يادش