لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ٣٩ - تنهاترين سرباز

زهرچشم گرفتن هم شده، چند نفر را شانسي انتخاب کرده، تخلف را به گردنشان بيندازد. اين طوري هم غائله به نفع خودش تمام مي‌شد، هم خبر به مقامات بالا درز پيدا نمي‌کرد و کار به جاهاي باريک نمي‌رسيد.

سرگرد راه افتاد به ميان صفوف سربازان. سروان و دو نفر از محافظين هم به دنبالش روانه شدند. سرگرد از همان ابتدا، قيافه‌ها را يکي يکي وارسي کرد. او به دنبال چهره‌اي مي‌گشت که مظلوم‌تر و بي‌زبان‌تر از بقيه باشد و تنبيهش دردسري نيافريند. با همين ويژگي چند سرباز بي‌زبان را شکار کرد و با کشيده و سينه‌خيز و اضافه خدمت تنبيه نمود. بعد رسيد به افشردي.

افشردي جسورانه سر و گردنش را بالا نگه داشته بود. افراشتگي سر و گردن او در ميان آن همه سر و گردن فرو افتاده، تابلو بود. سرگرد انتظار داشت وقتي به او مي‌رسد، مثل همه سر و گردنش را پايين بيندازد و رنگ ببازد. اما افشردي انگار اصلاً حضور او را احساس نمي‌کرد.

سرگرد به شدت عصباني شد. کشيدة محکمي بر صورت او نواخت و فرياد کشيد: «خبردار!»

همه خبردار ايستادند. افشردي از جايش تکان نخورد. سرگرد از هيبت او يکه خورد. احساس کرد دست به عمل خطرناکي زده. لحظه‌اي درنگ کرد. بعد دهانش را به گوش سروان چسباند و آرام پرسيد: «اين کيه؟»

سروان لبخندي زد و گفت: «قربان! اين ننه مرده، همون آقاي دکتره!»

سرگرد پوزخندي زد و گفت: «همون دانشجوي خل و چل؟»

سروان سري به علامت تاييد تکان داد و گفت: «بله قربان!»