لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ٤٠ - تنهاترين سرباز

سرگرد پرسيد: «پس چرا اين طوري قيافه گرفته؟ مارو باش خيال کرديم با پسر تيمسار طرف حسابيم. زپرتي!»

بعد چند بار دور افشردي چرخيد، تحقيرآميز سر تا پايش را نگاه کرد و با صداي بلند خنديد. در طول اين مدت افشردي اصلاً نگاهش نکرد.

کم‌محلي او رفته‌رفته داشت سرگرد را عصبي مي‌کرد. سرگرد براي اينکه فاتحانه از او بگذرد، رو به سروان گفت: «اين دکتر خنگ فقط به درد خنده مي‌خوره. شب بيارش دفتر يه کم سر به سرش بذاريم و بخنديم.»

افشردي بدون اين که سرش را بچرخاند، زيرچشمي براي سرگرد چشم غره رفت. سرگرد در حال گذر از کنار او بود که چشم غره بر تن و جانش نشست و تمام وجودش را انگار به يک‌باره آتش زد. با عصبانيت بازگشت و فرياد کشيد: «خبردار بايست قورباغه!»

افشردي خبردار ايستاد. سرگرد براي اينکه در همين ابتدا گربه را جلوي حجله بکشد، کشيدة ديگري به صورت افشردي زد و فرمان داد: «يالّا بخواب روي زمين سينه‌خيز برو.»

افشردي با خونسردي جواب داد: «شرمنده‌ام قربان! قورباغه‌ها که نمي‌تونن سينه‌خيز برن، فقط بپّر بپّر مي‌کنن!»

اين گستاخي افشردي، خون سرگرد را به جوش آورد و رنگ چهره‌اش را کبود کرد. يک لحظه سکوت و انتظار همة صفوف را فرا گرفت. سروان مي‌خواست به افشردي حمله کند، اما سرگرد جلوي او را گرفت و به محافظينش اشاره کرد.

آنها بدون معطلي به وي حمله‌ور شده، با مشت و لگد روي زمين