لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ٣٣ - تنهاترين سرباز
به جان هم. آنها همديگر را تکه پاره ميکردند و سرگرد و سروان از شدت خنده غش و ريسه ميرفتند.
سرپرستها از صبح تا شب درصدد ساختن جوک جديد عليه هم بودند. چرا که شبها بايد با دست پر به بزم شبانة سرگرد ميرفتند.
سرگرد در برابر اين خوشخدمتي، گاه از جيرة سربازان ديگر کم ميکرد و به نوچهها ميداد.
صداي پاي سربازاني که از آسايشگاه خارج شده بودند، نگهبان را به خود آورد. آنها فاصلة زيادي با دفتر سرگرد نداشتند. سرباز لاغر قدمهايش را تند کرد و به طرف نگهبان آمد. نگهبان خيزي برداشت به سمت او و با صدايي که از شدت اضطراب ميلرزيد، گفت: «افشردي! اوضاع روبهراهه. فقط تو رو خدا يه کم سريعتر.»
افشردي گفت: «خيلي خوب. تو برگرد سر پُستت.»
بعد به سربازها اشاره کرد به دنبالش بروند.
آنها با سرعت از مقابل دفتر سرگرد گذشته، به طرف دفتر آموزش رفتند.
نگهبانان دکلها، هم محيط اطراف را زير نظر داشتند، هم سربازان گروه افشردي را.
نگهبان دفتر نگران تمام شدن مجلس بزم سرگرد بود. اگر مجلس به پايان ميرسيد، سرگرد نوچهها را مرخص ميکرد تا به آسايشگاه برگردند. بعد خودش با سرگرد در محوطه قدم ميزد و سيگار ميکشيد. در اين مواقع، نگهبان هم با ده قدم فاصله بايد به دنبالشان ميرفت و به محافظت از آنها ميپرداخت.