لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ٩٨ - بيسکويت انفجاري
ـ برادر باقري! نصف نيروهاي لشکر من شهيد و مجروح شدن، نصف باقيمانده هم خستهان. نياز به استراحت دارن. شما حرف از فتح خرمشهر ميزني، اونا حتي نميتونن يک ساعت ديگه تو جبهه بمونن...
ـ باقري جان! ما وضعيت تو رو درک ميکنيم، ولي چه کنيم که دست و بالمون بسته است. اين نيروهايي که من ميبينم، قادر نيستن حتي يک وجب ديگه جلو برن. بابا بيست روزه دارن خون ميبينن...
حسن ميخواست ميان حلقه بدود و دخترش را نجات دهد، اما هنوز قدم برنداشته بود که با صورت به زمين خورد. پاهايش به هم زنجير شده بود و دستهايش از پشت قلاب!
ـ برادر حسن! بيا و خودت هم بيخيال شو. بذار چند ماه بگذره، يه خورده خودمونو تقويت کنيم، بعد با نيروي بيشتر و تجهيزات مجهزتر، يه حملة جانانه ميکنيم و خرمشهرو آزاد ميکنيم. به خدا اين طوري همه رو به کشتن ميديم و هيچ نتيجهاي هم نميگيريم. اونا منتظرن تا بچههاي مظلوم ما به حوضچههاي مواد آتشزاي ناپالم برسن. به خدا در يه چشم به هم زدن با بمب ناپالم رود کارونو به آتيش ميکشن...
حسن احساس کرد خون صورتش را فرا گرفته. دخترک جيغ ميکشيد و آتش زبانه. حسن نه توان فرياد کشيدن داشت، نه توان جنبيدن.
ـ نيروهاي تيپ من يا دانشآموزند يا کشاورز. دانشآموزان ميگن فصل امتحانات خرداده، کشاورزا هم ميگن فصل برداشت محصوله. مأموريتشون هم تموم شده. حالا شما ميگي من چه جوري نگهشون دارم؟