لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ١٣ - بشارت
چايخوري ميچکاند و نوک قاشق را آرام ميچسباند به لبهاي کوچک و نايابت. مبادا کمي دستش بلرزد و لبة قاشق لب و لوچهات را بخراشد. مبادا همة آن يک قطره به ناگاه سرازير شود در حلقت و خفهات کند!
اصلاً مگر ميشود لباس بر تن تو کرد؟ زبري پارچه پوست لطيف و نازکت را ميخراشد.
پس چه بايد کرد؟
هيچ! مگر ميشود به جوجة بيست و يک روزه لباس پوشاند؟
ولي لخت و عور هم که نميشود. کافي است يک پشة زپرتي يک جاي بدنت را نيش بزند. آن وقت ميداني چه ميشود؟
شاعر ميگويد؛ در خانة مور شبنمي طوفاني است!
اگر سرما بخوري چه؟ آيا دارويي کمتر از قطرة شير هست؟ و نيز شيرينتر از آن؟
پس بايد پوشاند. حتي شده با پنبه!
نوزادي که غذايش يک قطره شير است، همان بهتر که لباسش يک مشت پنبه باشد.
خدا را باش! وقت انذار عجب حالي ميگيرد!
وقت بشارت چه؟
بشارت؛ يعني اسمش را بگذار غلامحسين تا غلامِحسين باشد. مابقي کارها را خودش ميآيد و درست ميکند!