لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ١٦ - لوطي و آتش
بعد لگدي کشيد زير پاي فري و ادامه داد: «پاشو نفله. مگه نميبيني آتيش داره جون ميکنه.»
فري سيبزمينيهاي درون آتش را جابهجا کرد و گفت: «من مواظب اينهام. آخه ميدوني، غافل بشم لاکردار ميسوزه.»
منوچ دستمال يزدياش را دو تا کرد و کوبيد بر سر فري.
ـ خاک تو سرت، ترسو! بگو عرضهشو ندارم، بگو مثل سگ ميترسم.
بعد دستمال را دور دستش پيچيد، پاچههاي گشادش را تکاند، کلاه شاپواش را مرتب کرد و در حالي که کفشهاي پاشنه خوابيدهاش را لخ و لخ روي زمين ميکشيد، راه افتاد به طرف زن.
ـ اِوا آبجي مگه ما جووناي اين محل مُرديم که شما اين پيت به اين سنگيني رو خِرکش ميکني؟ بذارش زمين که غيرتم داره خطخطي ميشه.
زن اعتنايي نکرد، اما منوچ چنان راهش را بسته بود که جايي براي عبور نداشت. زن براي اين که بيش از اين مورد خطاب او قرار نگيرد، پيت را گذاشت و خودش را کنار کشيد. منوچ براي دوستانش چشمکي زد، پيت را برداشت و راه افتاد.
ـ دمت گرم آبجي. اي ولّا که باسه سبيل داش منوچ حرمت قائل شدي. و اِلّا با مخ ميرفتم تو اين آتيش و يه لحظه بيغيرتي رو تحمل نميکردم.
منوچ وقتي به آتش رسيد، دستي به سبيلش کشيد و گفت: «آخ آخ! حيوونکي جووناي مردمو نيگا. ننهمردهها از سرما چه پوستي انداختن!»