لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ١١٨
دکتر کنجکاوانه گوشهايش را تيز کرد تا صداي خاصي را بشنود. اما هيچ صداي غيرمنتظرهاي به گوشش نرسيد.
ـ منظورتو نميفهمم سرتيپ. مگر تو صدايي ميشنوي؟
سرتيپ در حالي که بيقراري ميکرد، پاسخ داد: «بله، بله. اون صدا همهش تو گوشمه. دارم ديوونه ميشم. هرجا ميرم صداشو ميشنوم.»
دکتر که احساس کرد در حال پيدا کردن سر نخ است، با کنجکاوي بيشتري پرسيد: «خوب، بيشتر توضيح بده. اون صداي چيه؟»
سرتيپ در عرض کوچک سنگر بيتابانه قدم زد و گفت: «صداي يک ژنرال. داره با بيسيم صحبت ميکنه، داد ميزنه، فرمان حمله ميده...»
صداي خفيف حسن خاموش شد. بلافاصله سرتيپ داد زد: «آهان! الان ديگه ساکت شد. ديگه صداش نمياد. يه وقتهايي مثل طوفان ميآد و از کنار گوشم رد ميشه.»
سرتيپ که آرامشي دوباره يافته بود، روي تختش نشست. او هنوز داشت نفس نفس ميزد.
آرامش دکتر بيش از آرامش سرتيپ بود. چرا که احساس ميکرد سر نخ همة ناآراميها را پيدا کرده است. آنچه وضعيت سرتيپ را يکباره به هم ميريخت، صداي حسن بود. يعني همان صدايي که ميخواست به بازجويي از او بپردازد.
دکتر يک لحظه به خود آمد. صداي خفيفي که اين همه سرتيپ را مضطرب کرده بود، چگونه ميتوانست رودرروي او قرار گرفته، به بازجويي بپردازد؟ پيش از اتمام سؤال اول، حملة قلبي چنان بر سرتيپ