لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ٩١ - بيسکويت انفجاري

هديه‌هايشان را آوردند. تنها کسي که فقط تماشا مي‌کرد؛ زهرا بود. در آن لحظه دوست داشت زمين دهان باز کند و او را ببلعد. نگاهي به سر و وضع خودش انداخت. به جز يک کيف کهنه و چند دفتر و خودکار چيز ديگري نداشت. آيا اينها به درد رزمندگان مي‌خورد؟

ناگهان ياد بيسکويت افتاد. اما يک بيسکويت کوچک چه دردي از رزمندگان دوا مي‌کرد؟ يک لحظه، مواقعي را تصور کرد که خيلي گرسنه مي‌شود. آن قدر گرسنه که در معده‌اش احساس يک حفرة دردناک مي‌کند. در اين مواقع آرزويش پيدا کردن يک تکه نان خشک است. حالا اگر رزمنده‌اي به اين وضع دچار شود، آيا اين بيسکويت نمي‌تواند درد معده‌اش را ساکت کند؟...

زهرا بيسکويت را از کيفش بيرون آورد. دوستش با ديدن بيسکويت ضربه‌اي به پهلويش زد و گفت: «الان که زنگ تفريح نيست»

زهرا گفت: «مي‌خوام بدمش جبهه.»

         ـ    چي؟! شوخيت گرفته؟ اين يه بيسکويت به چه دردي مي‌خوره؟ اصلاً تا اونجا خورد مي‌شه، معلوم نيست دست رزمنده‌ها برسه.

زهرا در فکر فرو رفت. همان موقع خانم رحماني دو نفر را مأمور کرد تا هدايا را به دفتر ببرند. زهرا مردد بود. اين بلاتکليفي حسابي گيجش کرده بود. دوست داشت لااقل يک جوري رزمنده‌ها مي‌فهميدند که زهرا چقدر به فکر آنهاست.

دانش‌آموزان هدايا را برداشته، به راه افتادند، اما هنوز از در خارج نشده بودند که زهرا با صداي بلند گفت: «صبر کنين!»

همه متوجه او شدند. خانم رحماني بالاي سرش آمد و پرسيد: