لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ٩٣ - بيسکويت انفجاري
بارها را ميکشيدند. دو نفر پارچه نوشتههايي با اين مضمون جلوي کاميونها ميبستند. «کمکهاي اهدايي مردم تهران به جبهههاي نبرد حق عليه باطل.»
رانندهها آمادة حرکت بودند که مسؤول ستاد پشتيباني گفت؛ صبر کنيد. بعد پرسيد؛ کاميون بيسکويت کدام کاميون است؟
يکي از ماشينها را نشان داده، گفتند؛ کاميون آقا فريدون.
مسؤول ستاد خودش را به او رساند و پرسيد: «آقا فريدون چادرتو بستي؟»
فريدون گفت: «چادر که هيچ، روسريمو هم بستم، ظرفيتم تکميله، خواهشاً بار مار اضافي هم بارمون نکن!»
مسؤول ستاد خنديد و گفت: «بار مار اضافي نيست، نترس.»
بعد بيسکويت زهرا را نشانش داد و گفت: «يه دونه بيسکويته. اگر جا بمونه ممکنه زير دست و پا از بين بره.»
فريدون سبيلهايش را تاب داد و گفت: «تو هم ما رو گرفتي آ. رون مورچه آوردي ميگي قاطي گوشت نهنگ کن؟ آخه مشتي! من اين يه بيسکويتو چکارش کنم؟ من چادرمو بستم. به خاطر يه ژيان زپرتي که هيچوقت در گاراژ رو باز نميکنن.»
مسؤول ستاد از رکاب بالا رفت، صورت فريدون را بوسيد و گفت: «به جان اين سبيلهات، به اندازة يه کارتن بيسکويت انرژي صرف کردي تا بگي اين يه دونه بيسکويتو نميبرم.»
بعد بيسکويت را انداخت روي داشبورد و ادامه داد: «اصلاً بذار همينجا باشه. خودش راهشو پيدا ميکنه و به مقصد ميرسه.»