لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ٥٠ - تنهاترين سرباز

هنوز حرف سرگرد تمام نشده بود که يکي از درجه‌دارها هراسان آمد تو. ضربان قلب سرگرد شدت گرفت.

درجه‌دار نفس‌زنان گفت: «جناب سرگرد! ١٠ نفر از سربازها فرار کردن.»

تپش قلب سرگرد، بدنش را سست کرد. سروان که نگران حال او بود، گفت: غلط کردن. همه‌شونو مي‌گيرم اعدام مي‌کنم. اسماشونو يادداشت کردي؟»

درجه‌دار گفت: «همه‌شونو نه! ولي مي‌دونم غلامحسين افشردي و اون سه‌تا هم جزوشون بودن.»

سروان که تا بناگوش سرخ شده بود، با ترس و دلهره پرسيد: «کدوم سه‌تا؟»

درجه‌دار گفت: «اياز و نظرعلي و کاک فايق!»

سروان ديگر جرأت نکرد به سرگرد نگاه کند.

سرگرد بي‌حرکت به نقطه‌اي مبهم خيره شد و اشک در گوشة چشمش ماسيد.