لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ٩٦ - بيسکويت انفجاري
با طعنه پرسيد: «خيلي راه مونده جناب آقاي رزمندگان اسلام؟»
راننده که از اين عبارت خوشش آمده بود، زد زير خنده و گفت: «چاکرم. راسياتش من با تفنگ جهسه کار کردم. حالاش هم اگه تفنگ دستم باشه و رادياتم جوش بياره، هيچي جلودارم نيست، خيالت تخت باشه. اصلاً تو بگير بخواب، من خودم هستم.»
شاگرد گفت: «ديگه خواب از کلهام پريد!»
بعد چشم دوخت به جاده.
□
فرمانده قرارگاه نقشه را پهن کرد روي زمين و گفت: «ببينيد برادر! درسته که بچههاي شما با بيش از بيست روز عمليات پيدرپي، هشتصد کيلومتر از خاک عزيزمونو پس گرفتن. درسته که اين پيروزي بزرگ و بيسابقه است، اما چه جوري بگم؟ حکايت کار بچههاي ما مثل ماشيني ميمونه که با سختي و جون کندن تا نزديکي قله هُلش داده باشن. حالا فکرشو بکنين اگر اين ماشين به قله نرسه چي ميشه! دشمن بالاي قله است. خرمشهر يعني قله. هرکس خرمشهرو در دست داشته باشه، طرف مقابلش تا ته دره سقوط ميکنه. اگر ما خرمشهرو بگيريم، دشمن مجبوره فرار کنه، بره اونور اروندرود، ولي اگر نتونيم بگيريم... خدا اون روزو نياره؛ مسافتي رو که طي بيست روز، ـ وجب به وجب ـ با خون جلو اومديم، ظرف يه نصفه روز باز هم با خون از دست ميديم.»
يکي از فرماندهان پريد وسط حرف فرمانده قرارگاه و گفت: «حسن آقا! ما هم دوست داريم خرمشهر فتح بشه، اما وقتي اصلاً امکانش نيست، چکار کنيم؟ با کدوم نيرو، با کدوم مهمات؟»