لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ١١٤

محسن گفت: يعني چي نه؟ فرمانده تيپ مکانيزة ارتش عراقو دستگير کردي، اون وقت هيچي ازش نگرفتي؟ اصلاً تو همون خط مقدم بايد تخلية اطلاعاتيش مي‌کردي. حالا هم سريع‌تر تا دير نشده خودت اين کارو بکن. هيچکس مثل خودت نمي‌تونه حق مطلبو ادا کنه.»

حسن گفت: «چشم آقا محسن! همين الان اين کارو مي‌کنم.»

وقتي حسن گوشي را گذاشت، دکتر وارد سنگر فرماندهي شد. چهره‌اش گرفته و نگران بود. پيش از اينکه حرفي بزند، حسن پرسيد: «حال سرتيپ چطوره؟»

دکتر گفت: «فعلاً آمادگي حرف زدن نداره.»

حسن با تعجب پرسيد: «چرا؟ اون که مجروح نبود؛ سالم اسير شد.»

دکتر با ابراز خستگي نيم‌خيز شد و نشست روي زمين.

         ـ    حالا هم مجروح نيست. به نظرم بيماري قلب و عروق داره. فشارشو گرفتم، بدجوري نوسان داشت.

بي‌سيم‌چي گوشي بي‌سيم را داد به دست حسن و گفت: «برادر باقري! حاج همت با شما کار داره.»

حسن پيش از اين که گوشي را بگيرد، به دکتر گفت: «مواظب باش نقش بازي نکنه. اون سرتيپ خيلي جونوره.»

بعد گوشي را گرفت و مشغول صحبت شد. صحبت‌هايش خلاصه و تلگرافي بود. چرا که براي بازجويي سرتيپ عجله داشت.

         ـ    دکتر جون! سرتيپو آمادة بازجويي کن.

         ـ    اي بابا! من که خدمت شما گفتم حسن آقا! فشارش نوسان داره، حالش خوب نيست. اين بايد سريع منتقل بشه عقب.