لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ٦٢ - لباس گشاد رييس جمهور
سنگرها. بعضيها که معلوم بود درجهدار هستند، هيچ اجباري براي پوشيدن لباس گرم نظامي نداشتند. مدام نوشيدنيهاي تگرگي ميخوردند و آروغ ميزدند.
حسن خودش را با موتور تريل مشغول کرد. گرما و تشنگي حسابي کلافهاش کرده بود. با اين حال بايد هرچه زودتر راهي براي تکميل اطلاعاتش پيدا ميکرد. هر چند شناسايي خطوط اول و دوم را از شبِ گذشته تا نزديکهاي صبح تمام کرده بود، اما اهميت شناسايي خط سوم کمتر از خط اول و دوم نبود. به همين خاطر خطر شناسايي در روز روشن را به جان و دل خريد و راهي خط سوم شد. حالا، هم بايد شناسايياش را تکميل ميکرد، هم راه پرخطر بازگشت را دوباره طي ميکرد و تا بعد از ظهر خودش را به پايگاه وحدتي دزفول ميرساند.
خط سوم عراقيها کجا و پايگاه وحدتي دزفول کجا! انگار اينجا يک دنيا بود و آنجا دنيايي ديگر. عبور از اين دنيا و رسيدن به آن دنيا بيشتر شبيه يک افسانه بود.
زمان داشت ميگذشت. حسن بايد دست به کار ميشد. شايد عراقيها تا شب اقدام به گشودن در کانتينرها نميکردند. حسن که نميتوانست بماند، بايد خودش را به جلسه ميرساند. آن هم نه با دست خالي. محتويات درون کانتينرها يک دنيا مفهوم به همراه داشت. اگر کانتينرها خالي بود، يک مفهوم داشت. اگر حاوي پلهاي شناور و قايق بود، مفهومي ديگر. و اگر حاوي اسلحه و مهمات جديد...
حسن غرق در اين افکار بود که با صداي زمخت سعود از جا پريد. سعود فرمانده توپخانه بود.