لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ١١ - بشارت

کوچة اول کجاست؟

محله‌اي در ميدان خراسان. سال هزار و سيصد و سي و چهار.

زمستان است و تو سخت مي‌لرزي. سنگفرش خيابان را برفي صاف و يکدست مثل يک پنبة قطور فرا گرفته. رد پاي هيچ موتور و ماشيني روي اين فرش سفيد ديده نمي‌شود. اگر خوب دقت کني شايد جاي پاي اسبي، همراه با رد باريک چرخ کالسکه‌اي ببيني.

از اطراف صدايي شبيه زوزة گرگ مي‌آيد. تو نمي‌داني سگ است يا گرگ، اما مي‌ترسي! چرا که حدس مي‌زني گرسنه باشد و نيز وحشي! پس به دنبال سرپناه مي‌گردي.

چند جوان ولگرد که خودشان را لوطي مي‌خوانند، سرِ کوچه ايستاده‌اند. بساط آتش و خنده و سيگارشان به راه است. مي‌خواهي وارد کوچه شوي، باز هم مي‌ترسي و باز به دنبال سرپناه مي‌گردي. همين موقع امنيه‌اي سر مي‌رسد. مي‌خواهي به او پناه ببري و کمک بگيري. امنيه خودش را به آتش مي‌رساند. گرمايي مي‌گيرد و سيگاري. بعد رفيقانه دستي بر شانة گنده‌لاتشان زده، مي‌رود.

تو بيشتر مي‌ترسي. از که؟

سرما، حيوانات وحشي، ولگردها، امنيه...

نمي‌داني چه سرنوشتي در انتظارت است. به خانه‌اي کوچك و