لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ٦٧ - لباس گشاد رييس جمهور

داشت. دژبان تازه فهميد اين‌ها همان نمايندگان ويژة سپاه هستند. به يک‌باره سست شد و دستش را پايين انداخت.

نگهبان‌ها به دور از چشم دژبان زدند زير خنده. دژبان خندة آنها را ديد، اما تنبيه‌شان را گذاشت براي بعد. فعلاً نوبت بچه‌هاي سپاه بود. به ويژه آن جوانک خاک و خولي که حسابي حالش را گرفته بود. همة هيکلش چند پاره استخوان بيشتر نبود و همة سنش... معلوم بود که خيلي زود گوشش را گرفته و به سربازي آورده‌اند. لابد از آن بچه تخس‌هاي تنبلي بود که خيلي زود درس‌ را رها کرده مي‌روند دنبال ولگردي.

دژبان در فکر انتقامجويي از جوان بود که دستور رسيد؛ نمايندگان سپاه را به داخل راهنمايي کنيد.

دژبان که ناکام مانده بود، رو کرد به روحاني و آن مرد.

         ـ    حاج آقا! شما دو نفر تشريف بيارين دفتر بنده.

بعد جوان را تحقيرآميز خطاب کرد.

         ـ    آي پسر! تو هم اين ماشينتو از سر راه بکش کنار. در ضمن همين دور و بر باش کارت دارم.

دژبان وارد دفتر شد. جوان از داخل ماشين يک گالن آب برداشت تا دست و رويش را بشويد.

دژبان دفتر دژباني را گشود و پرسيد: «اسم؟»

مرد گفت: «داوود کريمي»

         ـ    سمت؟

مرد با اکراه جواب داد: «مسؤول ستاد عمليات جنوب.»

         ـ    کارت شناسايي.