لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ٦٥ - لباس گشاد رييس جمهور

دژبان ناگهان ياد فيلم‌هايي افتاد که تروريست‌ها براي انجام عمليات رد گم مي‌کنند! با يک صحنه‌سازي حواس نگهبان را پرت کرده، او را خلع سلاح مي‌کنند و يا غافل از نگاه او وارد مقر مي‌شوند!

دژبان مثل برق‌گرفته‌ها از جا پريد. هرچند ضربان قلبش تند شده بود، اما در حالي که از دفتر خارج مي‌شد، کلتش را کشيد و زير لب گفت: «کور خوندين. دژبان، سرباز لمپن و بي‌سوادي نيست که کلاه سرش بره!»

يک ماشين سيمرغ مدل پايين مثل کشتي فرسوده نزديک در ورودي لنگر انداخته بود. کاپوت جلو بالا بود و دو تا از درهاي بغلش باز. نگهبان‌هاي ساده‌لوح داشتند در اطراف ماشين پرسه مي‌زدند. يکي‌شان مي‌گفت؛ جوش آورده، ديگري مي‌گفت بنزين تمام کرده...

دژبان در ذهن خودش سيمرغ را به عقابي تشبيه کرد که بال‌هايش را گشوده و دهانش را براي شکار باز گذاشته بود. شکارها نيز ساده‌لوحانه در اطرافش پرسه مي‌زدند. دژبان حتي لولة دراز يک تفنگ ام.يک را که از پنجرة سيمرغ بيرون آمده بود، ديد. حالا ديگر يقين کرد توطئه‌اي در کار است. لذا جلوتر نرفت. همانجا پشت يکي از نگهبان‌ها پناه گرفت و فرياد زد: «ايست! هيشکي از جاش تکون نخوره و الّا با من طرفه!»

همه در جاي خود ميخکوب شدند. نگهبان‌ها پناه گرفته، لولة سلاحشان را به طرف سيمرغ چرخاندند. نگهباني که پناهگاه دژبان شده بود، از ترس مثل بيد مي‌لرزيد.

يک نفر زير ماشين خوابيده بود و مشغول وارسي آن بود. يک نفر با آفتابة پر از آب به طرف ماشين مي‌آمد. او به محض ديدن دژبان، ايستاد