لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ٦٩ - لباس گشاد رييس جمهور

آقاي محلاتي گفت: «حسن آقا هر کسي نيست جانم، مسؤول اطلاعات کل سپاهه».

دژبان در حالي که چشمانش گرد شده بود، چانه‌اش را بالا گرفت و ناباورانه پرسيد: «من اون راننده‌تو‌نو گفتم آ.»

داود گفت: «بله. حاج آقا متوجه است شما چي مي‌گين. بهتره شما هم معطلش نکنين. يه وقت از طرف پرزيدنت توبيخ مي‌شين آ.»

دژبان جا خورد. هم ترسيده بود و هم کينة حسن را در دل داشت. اما به ناچار نگاه تحقيرآميزي به سر تا پاي حسن انداخت و زير لب گفت: «به قيافه‌ت نمي‌خوره!»

آقاي محلاتي گفت: «چي؟»

دژبان که رنگ باخته بود گفت: «هيچي. گفتم کارت شناسايي.»

حسن که حرف او را شنيده بود، لبخندي زد و کارت شناسايي‌اش را روي ميز گذاشت. خندة او دژبان را بيشتر آتشي کرد. خودکار را برداشت و با خطي کج و معوج نوشت؛ حسن باقري، مسؤول اطلاعات سپاه.

آنگاه رو کرد به حاج آقا و گفت: «شما بفرمايين من راهنمايي‌تون مي‌کنم.»

آقاي محلاتي هنگام خروج از دفتر آن قدر اصرار کرد تا حسن پذيرفت زودتر از او خارج شود. اين کار محلاتي مثل کبريتي بود که زير باروت دژبان کشيده شد.

آقاي رييس جمهور بادي به غبغب انداخت و هر سه ميهمان سپاه را