لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ٨٨ - بيسکويت انفجاري

         ـ    آره. تازه بابا خيلي هم شجاعه. مامان مي‌گه شاه تانک داشت، تفنگ داشت. اما بابا که دست خالي بود، اصلاً از شاه نترسيد.

اين حرف، عليرضا را آرام کرد.

         ـ    يعني بابا مي‌تونه صدّامو بکشه؟

زهرا هنوز جواب عليرضا را نداده بود که صداي مهيب انفجار، هم اتاق را لرزاند، هم قلب بچه‌ها را. گردسوز پتي کرد و خاموش شد. سماورِ داغ در تاريکي واژگون شد روي زمين. بچه‌ها وحشت‌زده جيغ کشيدند. در آن تاريکي معلوم نبود جيغشان بيشتر از سوختن است يا ترسيدن.

بخار آب داغ هواي ظلماني اتاق را خفه‌ کرد.

بچه‌ها گريه مي‌کردند. زهرا هم گريه مي‌کرد.

از بيرون صداي داد و فرياد مي‌آمد. لحظاتي بعد صداي آژير آتش‌نشاني و آمبولانس هم به آن اضافه شد و نگراني بچه‌ها را بيشتر کرد.

زهرا مي‌دانست يک علت بي‌قراري بچه‌ها وحشت از تاريکي است. هر چند خودش هم بي‌قرار بود، اما سعي كرد گردسوز را زود روشن کند. کورمال کورمال دنبال کبريت گشت. آب واژگون‌شده، کفِ اتاق را خيس کرده بود. زهرا قوطي کبريت را پيدا کرد، يک چوب بيرون کشيد و کبريت زد. يکي، دوتا، سه‌تا.

با هر زحمتي بود کبريت را روشن کرد. وقتي گردسوز را گيراند، تازه يادش افتاد صداي بچه‌ها خاموش شده است. کنجکاو و نگران چراغ را بلند کرد تا آنها را بهتر ببيند.