لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ٢١ - لوطي و آتش
ـ بابا خونه و زندگي مردم داره ميسوزه. اگر ميخواين کاري بکنين زودتر شروع کنين. چکار به مردم دارين؟
منوچ که از اين حرف احساس اهانت کرده بود، يقة مرد معترض را گرفت و بد و بيراه نثارش کرد. همان موقع رهگذري نوجوان از لاي جمعيت خودش را کشيد تو. هيکلش لاغر بود و صورتش استخواني. با کنجکاوي به حرفهاي مردم گوش ميداد.
ـ بابا اون زن تنهاست، هيچکس رو نداره، الان ميسوزه و جزغاله ميشه.
نوجوان همين يک جمله را که شنيد ديگر نيازي به پرسوجو نديد. فري دستش را گذاشت روي سينة او و هُلش داد عقب.
ـ بچه برو گمشو کنار ببينم.
نوجوان دوباره پيش رفت و گفت: «دستتو بکش کنار. بچه تو قنداقه!»
اين حرف چنان در گوش منوچ زنگ زد که دستش را از يقة مرد جدا کرد و با چشمان برّاق به دنبال صاحب صدا گشت.
ـ کدوم جوجه بود وِر زيادي زد؟
نوجوان در حالي که به طرف درِ خانة کمالي هجوم ميبرد، با غضب گفت: «جوجهها جيکجيک ميکنن جناب آقاي مرغ!»
آنگاه شانهاش را محکم کوبيد به در و آن را چهار طاق باز کرد.
حرف نيشدار او چنان منوچ و نوچههايش را سوزاند که خون جلوي چشمانش را فرا گرفت. منوچ هيچوقت دست روي بچهها بلند نميکرد. تنبيه آنها را دون شأن خودش ميدانست. هر وقت لازم ميديد، به نوچههايش اشاره ميکرد بچهها را گوشمالي دهند. اما اين بار چنان