لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ٧٢ - لباس گشاد رييس جمهور

سگک کمربندش را کمي جابه‌جا کرد و در حالي که حسابي ذوق مي‌کرد، ليوان خودش را پر از شربت کرد و يک نفس سرکشيد. شيريني و خنکاي شربت چنان او را سرِ کيف آورد که بازدمِ نفسش را با صدايي بلند و کشدار بيرون داد. بعد سر جايش نشست. آنگاه مغرورانه رو به محلاتي کرد و گفت: «حاجي‌آقا! حالا نوبت کلفت مغزي شماست. اين گوي و اين هم ميدون.»

رييس جمهور و بعضي از امراي ارتش خنديدند. آقاي محلاتي قاطعانه ادامه داد: «گفتم من حرفي ندارم. ولي رکن دوي ما خيلي حرف‌ها داره!»

اين حرف آنها را ساکت کرد. همه به داود نگاه کردند. اما داود به حسن نگاه کرد. آقاي محلاتي رو به حسن کرد و گفت: «آقاي باقري بفرماييد.»

رييس جمهور از تعجب و تمسخر، مثل کسي که بي‌صدا قهقهه بزند، دهانش باز ماند. با اين حال هنوز حرف محلاتي را جدي نگرفته بود. تا اينکه حسن از جا برخاست، از جيب پيراهن خاکي‌اش کاغذ تاخورده‌اي را بيرون آورد و رفت پاي تابلو.

هنوز گزارش او شروع نشده بود که در سالن گشوده شد و چهرة دژبان با يک ديس بزرگ ميوه نمايان گشت. او مثل عطش‌زده‌اي که در صورت پرزيدنت آب ببيند، با حسرت سرک کشيد.

خدمتگزار سالن با اشارة يکي از محافظين جلو رفت، ديس را از دست دژبان گرفت و برگشت. دژبان هنوز داشت سرک مي‌کشيد که درِ سالن با پشت پاي خدمتگزار بسته شد. تنها صحنه‌اي که مثل عکس در