لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ٩٥ - بيسکويت انفجاري
ابتدا دستخط پشت نامه را با صداي بلند خواند.
ـ تقديم به رزمندگان اسلام... از طرف زهرا نقيزاده.
پيش از اين که بيسکويت را باز کند، گفت: «خيلي ممنون، لازم به زحمت نبود آبجي. هرچند نومهش به درد ما نميخوره، ميديم باد ببره. ولي بيسکويتش اِي... ته دلمونو يه ذره ميگيره.»
آنگاه شروع کرد به باز کردن. اما هنوز موفق به اين کار نشده بود که راننده زد روي دستش.
ـ بذار سر جاش دله. مگه نگفتي نوشته تقديم به رزمندگان اسلام! باسه عمة من نوشته؟
شاگرد بيسکويت را انداخت روي داشبورد و با دلخوري گفت: «خوب ما هم رزمندگان اسلاميم ديگه اوستا.»
راننده گفت: «زرشک! بذار پات به جبهه برسه، بعد ادعاي ارث و ميراث کن.»
شاگرد در حالي که سفره را باز ميکرد، جواب داد: «باشه. تو جبهه ميخورمش. ببينم فرقي هم به حال اين بيسکويت داره يا نه!»
شاگرد تکهاي نان در دهانش گذاشت و رفته رفته با آهنگ يکنواخت موتور کاميون به خواب رفت.
تکانهاي ماشين، بيسکويت را به لبة داشبورد آورد و سرانجام انداخت پايين. شاگرد در عالم خواب مدام پاهايش را جابهجا ميکرد. او وقتي از خواب بيدار شد اولين چيزي که ديد جاي خالي بيسکويت بود. بعد مظنونانه به راننده نگاه کرد. فريدون بياعتنا به او، داشت رانندگي ميکرد و زير لب آواز ميخواند. شاگرد که حسابي حرصش گرفته بود