لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ٢٣ - لوطي و آتش
نظر ميدادند و خروج يک قهرمان کوچک را انتظار ميکشيدند.
آتش به يکباره تنوره کشيد و زبانههاي آن از لبة سقف خانه بالا آمد. چند جوان به خود جرأتي دادند تا به کمک نوجوان بروند. همان موقع صداي آژير ماشينهاي آتشنشاني هم شنيده شد. هنوز جوانها وارد خانه نشده بودند که نوجوان سرفهکنان از ميان دود و آتش بيرون آمد. سياه بود و خاکآلود. ابروها و موهاي مجعدش سوخته بود. دوده، صورت سفيدش را سياه کرده بود و آتش، سفيدي چشمانش را سرخ. پتوي لولهشدهاي را با زحمت به دنبال خودش ميکشيد. چند جاي پتو در حال سوختن بود. از آستينهاي لباس نوجوان هم دود برميخاست.
جوانها بيدرنگ به کمک نوجوان شتافتند. يکي آب به دهانش ميداد، يکي آتش را خاموش ميکرد.
آنها وقتي پتوي لولهشده را گشودند، پيکر مصدوم خانم کمالي را ديدند که بيحال افتاده بود و ناله ميکرد.
زنها جيغکشان به بالين او شتافتند. همان موقع ماشين آتشنشاني و آمبولانس هم جلوي خانه ترمز کرد.
حاج قربان با شنيدن صداي آژير، از حجره بيرون دويد و در حالي که هنوز بر سرش ميکوبيد، حجره را نشان داد.
مردم با عصبانيت او را کنار زده، مأمورها را به خانة کمالي راهنمايي کردند.
منوچ در طول اين مدت با خودش درگير بود. حکايت کُشتيگيري را داشت که آرزو ميکرد حريف قَدَرش حاضر به کشتي نشده و داورها رأي به شکستش بدهند. دوست داشت خودش را به نحوي سرگرم کند