لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ٣٤ - تنهاترين سرباز

         ـ    نگهبان!

اين فرياد سرگرد بود که چهار ستون بدن نگهبان را لرزاند.

         ـ    نگهبان! کدوم گوري هستي پدر سوخته!

نگهبان در حالي که به داخل دفتر مي‌دويد، با صدايي لرزان داد زد: «اومدم قربان!»

وقتي وارد دفتر شد، رنگش پريده بود. پا کوبيد و نفس‌نفس زد.

سرگرد مستانه پرسيد: «هواي بيرون چطوره گوگولي؟ حال مي‌ده يه کم قدم بزنيم و صفا کنيم يا نه؟»

نگهبان با شرم و خجالت گفت: «بـ بله قربان!»

اما ناگهان به ياد گروه افشردي افتاد و با دستپاچگي ادامه داد: «اِ، ولي قـ قربان چيزه... يه کمي باد هست!»

سرگرد که حسابي هواي مزاح به سرش زده بود، پريد وسط حرف نگهبان و گفت: «يعني مي‌گي هوا کم‌باده؟ هاه هاه ها...»

نگهبان گفت: «نه قربان. منظورم اينه که شما عرق دارين قربان. اگر خداي نکرده باد به پيشوني‌تون بخوره، ممکنه بچايين.»

سرگرد باز هم به مزاح گفت: «من ديگه عرق ندارم، هرچي داشتم زدم تو رگ.»

و باز هم زد زير خنده. آنگاه ادامه داد: «خيلي خوب پس تا عرقم خشک بشه، به گزارش روزانة سروان گوش مي‌دم. تو هم بدو برو بيرون گوگول مگولي. بدو يالّا.»

نگهبان پا کوبيد و گفت: «چشم قربان!»

بعد سراسيمه خارج شد.