لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ١٩ - لوطي و آتش
همه زدند زير خنده. فري احساس کرد بوي سوختني هر لحظه بيشتر ميشود، با اين حال دنبال موضوع را نگرفت.
حاج قربان از حجره بيرون آمده بود. با نگراني به در و ديوار نگاه ميکرد و بو ميکشيد. منوچ با ديدن او خنديد و گفت: «بچهها، اونجا رو. حاج قربون هم داره موسموس ميکنه. يه سيبزميني بدين پرتاب کنم طرفش.»
وقتي سيبزميني به شيشة حجره خورد، حاج قربان بنا کرد به فحش و فضيحت. همان موقع همسايهها آمدند بيرون تا ببينند باز چه خبر شده.
يکي از همسايهها در حالي که به خانة کمالي اشاره ميکرد، داد زد: «مردم! اونجا رو! دود، آتيش. خونة آقا کمالي داره ميسوزه؟»
فري گفت: «من نگفتم يه جايي داره ميسوزه؟»
منوچ لگد ديگري به او زد و گفت: «ور نزن، پاشو بريم ببينيم چه خبره. جان تو فيلمش داره وسترن وسترن ميشه.»
جاهلها به سمت خانة کمالي دويدند.
همسايهها نيز از در و ديوار ريختند توي کوچه. حاج قربان که با ديدن دود و آتش حسابي خودش را باخته بود، دو دستي بر سر خودش زد و فرياد کشيد: «واي خدا الان بدبخت ميشم. تو رو خدا به دادم برسين، الان سرماية زندگيم دود ميشه ميره هوا.»
بعد پرخاشگرانه به اطرافيان گفت: «پس چرا دارين تماشا ميکنين، برين آب بيارين بريزين روي فرشام».
منوچ که داعية گندهلاتي محله را داشت، جمعيت را مغرورانه کنار زد و گفت: «خلوتش کنين ببينم چي شده. حاج قربون! تو هم برو تو