لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ٦٦ - لباس گشاد رييس جمهور

و هاج و واج نگاه کرد.

دژبان فرياد کشيد: «بذار زمين اون لامصبو.»

مرد به آرامي آفتابه را بر زمين گذاشت.

دژبان دوباره داد زد: «لوله‌شو بچرخون اون طرف.»

مرد در حالي که خنده‌اش گرفته بود، لولة آفتابه را سمت ديگري چرخاند. دژبان رو کرد به جواني که زير ماشين خوابيده بود.

         ـ    آهاي! تويي که اون زير سنگر گرفتي، زود بيا بيرون.

جواني سفيد‌رو به حالت سينه‌خيز بيرون آمد و لباس‌هاي تميزش را که حالا خاکي شده بود با دست تکاند. دژبان فيگور گرفته بود و چيزي نمي‌گفت. جوان وقتي فيگور جدي دژبان را ديد، پکي زد زير خنده و راه افتاد به طرف او.

         ـ    جمعش کن ببينم بابا شلوغش کردي. تا حالا دشمن نديدي خيال کردي علي‌آباد هم شهريه؟

دژبان داد زد: «ايست. و الّا مغزتو داغون مي‌کنم!»

جوان در حالي که به راه خود ادامه مي‌داد، گفت: «بابا يکي بياد اين اسباب‌بازي رو از دست اين ديوونه بگيره. ما الان با بني‌صدر جلسه داريم، ديرمون هم شده. تو راه شصت دفعه اين لکنته خاموش کرد. حالا هم گير اين آرتيست افتاديم.»

جوان به دژبان رسيد، نگهبان گرفتار را کنار زد و سينه‌اش را چسباند به لولة کلت دژبان و ادامه داد: «خوب، همة هنرت اينه که منو بزني؟ حالا وقتشه، بزن!»

همان لحظه يک روحاني از ماشين پياده شد. اسلحة ام.يک در دست