لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ٣٧ - تنهاترين سرباز

نگهبان‌هاي دکل‌ها، گروه افشردي را ديدند که يکي يکي از دفتر آموزش بيرون آمده و با راهنمايي افشردي، هرکدام به سمتي رفتند. آنها اعلاميه داشتند.

کل نيروهاي پادگان، از درجه‌دار گرفته تا آشپز و سرباز ـ همه ـ به خط شده بودند. سرگرد مثل ماري زخمي به خود مي‌پيچيد و زير لب زوزه مي‌کشيد. ترس و وحشت چنان بر سربازها سايه افکنده بود که مي‌خواست قلبشان را از کار بيندازد.

زمين صبحگاه به قدري ساکت و آرام بود که حتي صداي نفس کشيدن سربازها هم شنيده مي‌شد.

نوچه‌ها سرِ ستون اقوام خود ايستاده بودند. سروان براي دلداري سرگرد، گاه و بيگاه به نوچه‌ها اشاره مي‌کرد تا يکي از سربازها را تنبيه کنند. آنها يکي از سربازها را نشان کرده، به بهانة چرخاندن چشم و خاراندن سر، زير مشت و لگد مي‌گرفتند.

سروان هم بدون معطلي مي‌گفت: «بازداشتش کنين. کار همين پدرسوخته است. من پدر تک‌تک شمارو درمي‌آرم. حالا ديگه سربازها رو تشويق به فرار از سربازخونه مي‌کنين؟ اونم به فرمان کي؟ خميـ...»

وقتي سروان مي‌خواست اسم خميني را بر زبان بياورد، انگار قفل دهان سرگرد به يک‌باره باز شد. مثل ملخ از جا پريد و فرياد کشيد: «خفه شو سروان! تا حالا هيچ‌کس جرأت نکرده اون اسمو تو پادگان من به زبون بياره. فرمانده اين پادگان منم، من! مورچه تو اين پادگان جابه‌جا بشه، من مي‌فهمم. من مادر همه‌تونو به عزاتون مي‌شونم. مگه ديشب