لوطی و آتش - مخدومي، رحيم - الصفحة ١٨ - لوطي و آتش

«پس عجب شرّي از بيخ گوشمون رد شد.»

زن وارد خانه‌اي شد که ديوار به ديوار حجرة حاج قربان بود.

جاهل‌ها وقتي صداي کوبيده شدن در را شنيدند، زدند زير خنده.

يکي از آنها گفت: «پارسال اومده بود چراغو روشن کنه، بخت برگشته تا کبريتو مي‌کشه، غش مياد سراغش، کله‌پا مي‌شه روي زمين و کبريت روشن هم مي‌افته روي فرش!»

منوچ چشمانش را گرد کرد و گفت: «به! پسر اين خودش يه فيلم وسترنه! خوب، بعدش!»

جاهل ادامه داد: «هيچي ديگه. شانسي که مياره، همون موقع شوهرش از سرِ کار مياد خونه.»

منوچ که حسابي حالش گرفته شده بود، کف دست را کوبيد بر پس گردن جاهل.

         ـ    زرشک! آخرشو خراب کردي نفله، حيفِ پولي که آدم باسه اين فيلم‌ها بده.

جاهل‌ها مشغول خوردن سيب‌زميني بودند. فري حين خوردن احساس کرد که علاوه بر بوي سيب‌زميني سوخته، بوي سوختني ديگري هم مي‌آيد. منوچ وقتي بو کشيدن او را ديد، تکه‌اي سيب‌زميني پرت کرد جلوي پايش.

         ـ    بيا هاپو! دنبال چي مي‌گردي؟

         ـ    بچه‌ها! بوي سوختني مياد.

منوچ گفت: «لابد سوختن دماغ خودته. هاه هاه هاه، دماغ سوخته مي‌خريم.»